Filter by type:

Sort by year:

Diary of a teacher - Vol. 1 Collections of short stories

Book / novels
Shahrbanou Baghermousavi (Gayagizi)
Pages 6-7 / ISBN 978-1-78083-1-08-4

با هم می خواندیم و می رقصیدیم . همدم و مونس هم در روزهای خوش و ناخوش زندگی بودیم. تا زمانی که فرزند اولم به دنیا بیاید دردی نداشتیم. فرزند اولم دختر بود. اخم پدرشوهر مرا به وحشت انداخت. اما صادق دلداریم داد و گفت : « نگران نباش ما جوانیم و سی چهل سال برای بچه دار شدن وقت داریم پنج بچه ، ده بچه ، بیست بچه ، بالاخره یکی شان پسر خواهد شد و با همان یکی دهان پدرم را خواهیم بست.»

هنوز دلمان به آینده خیلی خوش بود. ظهرها که صادق از سر کار به خانه برمی گشت پاهایش را دراز می کرد و من بچه را با بالش و لحافش روی پاهایش می گذاشتم و تا پهن کردن سفره و آوردن غذا او پاهایش را مثل گهواره تکان می داد و برای بچه نازلاما می خواند. بعد از دو سال، فرزند دوم ما به دنیا آمد خدای من او نیز دختر بود.  می دانستیم که این خبر پدرشوهر را عصبانی خواهد کرد. روزی از روزهای سرد و برفی پدر شوهر میهمان ما بود . برایش قلیان آوردم و صادق هیزم آورد و داخل بخاری ( اودون سوباسی ) گذاشت . پدر شوهر به حرف آمد و گفت : « میدانی با زنی که همه اش دختر می زاید چه باید کرد؟ »

هر دو سکوت کردیم . گوئی دل هردومان لرزید ادامه این جمله را میدانستیم ، با این همه او ادامه داد : « زنی که دم بریده باشد باید همانند این هیزم خرد کرده داخل سوبا بیاندازی تا لااقل بسوزد بلکه  گرمایش مفید باشد.»

بعد از رفتنش من و صادق باز ساکت بودیم و به هم نگاه می کردیم . نگاههای ما حرف میزد. از هم پاشیدن این زندگی را خبر می داد. هر دو آرزو می کردیم که فرزند سوم پسر باشد. با این آرزو در انتظار فرزند سوم بودیم که او نیز دختر شد. زندگی ما رنگ و روی خود را باخت . پدرش می گفت :« دیگرعمری ازمن باقی نمانده و نمیخواهم در حسرت نوه پسر بمیرم . پسر دوام بخش نسل مرد است.»

Diary of a teacher - Vol. 2 Collections of short stories

Book / novels
Shahrbanou Baghermousavi (Gayagizi)
Pages 86-87 / ISBN 978-1-78083-0-24-7

قبل از رسیدن ما به مقصد ، شاگرد راننده  از ناریش کرایه خواست. ناریش هم کرایه را حساب کرد و به شاگرد داد. شاگرد پول را خوب شمرد و گفت:« خانم باجی پنج ریال هم باید بدهید.»

ناریش پرسید:« چرا؟»

شاگرد راننده جواب داد :«  درطول راه ضبط صوت تازه مان را باز کردیم و شما ترانه های قشنگی را گوش کردید.»

ناریش گفت:«  ده ریال بده؟»

شاگرد راننده پرسید:«  چرا؟ »

ناریش جواب داد:« چون با سرو صدای رادیوتان گوش مرا بردید و سردرد گرفتم می روم قرص آکسار بخرم.»

مسافرین با جواب ناریش خانم قاه قاه خندیدند و راننده نیز با خنده به شاگردش گفت : « پسر جان مگر نگفتم سربه سر خانم باجی نگذار؟ تو حریف این خانم نمی شوی.»

عصر به سه راهی رسیدیم و پیاده شدیم. حدود دو کیلومتری پیاده رفتیم تا به ده رسیدیم. بین راه هر کسی که به ما می رسید سلام می کرد و خوش آمد می گفت. مسیر خاکی ، اما با صفا و سبز و خرم بود. بین راه چوپانی را دیدیم که گله را به ده برمی گرداند. مشهدی قربان با الاغ خود که سبزی و ماست و پنیر بارش بود از ده بالائی برمی گشت. هر قدر که به ده نزدیکتر می شدیم خانه های گلی نمایانتر و رفت و آمد دهاتیها بیشتر می شد. زنان و دختران جوان از لب رودخانه برمی گشتند. روی شانه دختری کوزه آب بود. با یک دست لبه کوزه و با دست دیگر بدنه اش را گرفته بود. درست مثل ترانه سودان گلن سورمه لی قیز که از رادیو می شنیدم. زنی لباسها و ظروف شسته و تمیز را داخل سینی مسی گذاشته و سینی را روی سر خود گذاشته بود و چادرش را دور کمرش گره زده و داشت به خانه اش می رفت. در طول راه فکرم پیش سر او بود که مجبور بود ، هم وزن سینی مسی و هم لباسهای خیس را تحمل کند. این ده شبیه قصه های مادربزرگم بود.

بعد از مدت کمی به در چوبی و بزرگ خانه رسیدیم. سوراخ بزرگی در طرف راست در و داخل دیوار وجود داشت. ناریش دست را داخل سوراخ فرو کرد و چه کرد و چه نکرد ، در باز شد و او دستش را از سوراخ بزرگ بیرون آورد. یک تکه تخته را که به شکل تفنگ بسیار ساده ای ساخته شده بود نیز بیرون آورد و گفت :« صاحبخانه خانه نیست و کلید را هم داخل سوراخ گذاشته که من دم در معطل او نمانم .»

عجب کلیدی بود. چگونه می شد با آن کلید در به آن بزرگی را باز کرد ، خودم هم در عجب بودم. خانه از گل و خشت ساخته شده بود. پنجره ها کوچک و درهر اتاق دو الی چهار تاقچه که ایره ف می گفتند بنا شده بود. حیاط بزرگ و خاکی پراز درخت و گل آفتابگردان بود. صبح روز بعد ناریش خانم بعد از صبحانه گفت :« من به اتاق کارم می روم اگر کاری داشتید صدایم کنید.»

Diary of a teacher - Vol. 3 Collections of short stories

Book / novels
Shahrbanou Baghermousavi (Gayagizi)
Pages 38-39 / ISBN 978-1-78083-0-90-2

حاج آقا مرد مسن و آرامی بود. اگر کلثوم را نمی شناختی فکر می کردی که این مرد پدربزرگش است. او با آن سن و سالش علاقه فراوانی به دخترش داشت و روزهای سرد و یخبندان زمستان تا دم مدرسه  می آمد و با یک دست کیف مدرسه دختر را و با  دست دیگر دست دختر را می گرفت  و به راه می افتادند. دختر با حرکات موزون پاها و جهش و بازیگوشی دست در دست پدر به راه ادامه می داد. او همیشه چادر به سر داشت  و چون گوشه های چادرش را با دندانهایش می گرفت ، بیشتر اوقات دو گوشه چادرش ، پاره و خیس و چروک بود. پدر او آدمی مهربان و مومن بود. کاری به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش مشغول بود. نان شب خود و پنج کودک قد و نیم قدش را از مغازه کوچکی که داشت ، تامین می کرد. کلثوم فرزند بزرگ خانواده بود. اما فاصله سنی دختر و پدر زیاد بود. پدر من همیشه جوان و شیک و مرتب بود. اما پدر او کتش را نمی پوشید و روی شانه اش می انداخت و پاشنه کفش اش هم همیشه خوابیده بود. دخترمی گفت که پدرش عمدی پاشنه کفش اش را می خواباند تا کسی متوجه نشود این گوشه و آن گوشه کفش کهنه و پاره است. او از اول تا دهم محرم و عاشورا در هیئت عزاداران تلاش می کرد و سردسته قمه زنها بود. در بین عزاداران و دسته  او، کسی قمه و چاقو به دست نمی گرفت. آنها چماق به دست داشتند و بعد از ممنوع شدن اسلحه سرد و گرم ، بدون چماق بیرون می رفتند. نوحه خوانی و شاخسئی واخسئی آنها با طبل و زینگ و بلندگوی باطری دار بزرگ همراه بود. شب های تاسوعا و عاشورا هم وقت می دادند و به خانه مردم برای عزادرای و نوشیدن شربت و چای نذری می رفتند. کلثوم از دست بعضی ها ناراحت بود که پدرش را اذیت می کردند و پشت سرش هزار حرف می گفتند:«  که گویا همه کاره است و سر مظلوم زیر آب کرده  و سالهای سال آب خنک زندان نوش جان کرده و حالا دارد برای امام حسین سینه چاک می کند و دایه مهربان تر از مادر شده است و رقیه ای را یتیم کرده  و حالا نوای رقیه سر داده و ….  » روزی از پدرم پرسیدم :« مگر آدم سر کسی را زیر آب فرو کند طرف می میرد؟ می تواند دست و پا بزند و از آب بیرون بیاید. چرا این حاجی آقا رفته زندان آب خنک بخورد مگر خانه خودشان آب خنک نبود؟»

Diary of a teacher - Vol. 4 Collections of short stories

Book / novels
Shahrbanou Baghermousavi (Gayagizi)
Pages 60-61 / ISBN 978-1-78083-1-38-1

مامور گفت:« به ما گفته اند به زنان حامله واکسن نزنیم. ممکن است بچه شان را سقط کنند. می فهمید. ممکن است بچه تان داخل شکم مادرش بمیرد.» رضی گفت:« خوب بمیرد. به جهنم. زنم جوان است و سال دیگر یکی دیگر می زاید. شما می خواهید به خاطر بچه ای که هنوز به دنیا نیامده ، جان مادر بچه هایم به خطر بیفتد؟ می خواهید بچه هایم یتیم شوند؟» خلاصه از مامورین بهداری اصرار بود و از رضی انکار. بالاخره هم آنها را مجبور کرد به من  واکسن تزریق کنند. آنها نیز کار خودشان را کردند و در خاتمه یکی گفت:« آقا رضی گناه از ما گذشت . فکر نمی کنم بچه جان سالم به در ببرد. گناهش به گردن خودتان.» رضی با سماجت جواب داد:«  فدای سر مادر بچه هایم.» بچه سقط نشد و به دنیا آمد. بچه که نه ، بلکه تکه گوشتی که از زنده بودن تنها خوردن و نفس کشیدن بلد بود. مرحوم دکتر ندیم خیلی خشمگین شد و گفت واکسن بچه را ناقص کرده است. اما رضی می گفت :« خدا دلش خواسته این طوری خلقش کند. بنده اوست و او خودش بهتر می داند چه کار می کند. به کسی چه که در کار خدا دخالت کند؟»  در این میان حرف مردم تمام شدنی نبود. یکی  می گفت : « کار کار واکسن است. به هیچ یک از زنان حامله واکسن نزدند هیچ کدام هم بیمار نشدند.» دیگری  می گفت: « نه خیر آمپول نیم وجبی قدرتش کجا بود که جلوی مصلحت خدا بایستد.» اما رضی از تصمیم خود پشیمان نبود. او به هیچ قیمتی دلش نمی خواست مرا از دست بدهد.

یک روز گرم تابستانی بود . او در حالی که از درد کمرش می نالید ، به خانه برگشت. می گفت که  می خواست گوسفندی را که آب می برد ، بگیرد لب رودخانه پایش لیز خورده و زمین خورده است.

دنبال شکسته بند فرستادیم . آمد و پس از معاینه  گفت: « هیچ یک از استخوانهایش نشکسته و در رفتگی هم ندارد. سالم است یک کمی درد گرفته چند روزی استراحت کند خوب می شود.» اما چند روز استراحت نیز تغییری در وضعش به وجود نیاورد. حالش روز به روز بد و بدتر می شد. وقتی امیدمان از همه جا قطع شد پیش دعا نویس بردیم اش .

دعا نویس گفت: « وقتی داشته گوسفند را از آب می گرفتهجن ها با مشت بر کمرش زده اند.» بعد هم دعاهائی نوشت و دستمان داد. بیچاره مادرشوهرم چقدر خود را به آب و آتش زد. اما نتوانست نجاتش بدهد. توی دلم فکر می کردم ، شاید نفرین این کودک زبان بسته دامانش را گرفته است. شاید اگر واکسن تزریق نمی شد بچه هم به این روز نمی افتاد. او چند ماهی توی بستر درد کشید و بعد رفت و مرا با بچه های کوچکم تنها گذاشت.