List

  Posts

Februar 16th, 2018

دبیر تاریخ ما – شاهان

دبیر تاریخ ما می گفت: « نوجوان که بودم عاشق شاه و شاهان بودم.  با خود می گفتم که ای […]

Februar 3rd, 2018

بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه […]

Februar 2nd, 2018

هدیۀ مادر

شیرین است ، به شیرینی لالائی های مادر خوش رنگ است به خوش رنگی صورت سفید و گلگون مادر خوشمزه […]

Januar 18th, 2018

چشمهایم

  بچّه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد […]

Januar 15th, 2018

محمّد زهری

1 – تا تا شکوفه ی سپید سیب تازیانه ای به دست باد دید ریخت نازنین ، چه زود رنجه […]

Dezember 21st, 2017

شب یلدا

شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت […]

Dezember 16th, 2017

پرندۀ کوچولو

زیر شیروانی ، بین سقف و شیروانی خانه مان پرنده ها لانه دارند. این پرنده ها کوچکتر از گنجشک هستند. […]

Dezember 2nd, 2017

ریزعلی خواجوی – دهقان فداکار

ریزعلی خواجوی سالهاست با داستان فداکاری اش زندگی می کنیم. کلاس سوم ، با او مشق و دیکته نوشتیم . […]

November 26th, 2017

اندیمشک

چهارم آذر سال 1365 روزی بود که ارتش عراق، شهر اندیمشک را هدف بمباران هوائی خود قرار داد. بر اثر […]

November 12th, 2017

به یاد دوست جانم

بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم […]