List

کرونا غوغا می کند. می کشد و می بلعد و دم به تله نمی دهد. خانه که هستی حوصله ات سر می رود، بیرون که می روی با دیدنِ آدمیزاد، ترس برت می دارد. در این غوغای مرگ و میر، دل به دریا می زنم و از خانه می پرم بیرون. هوا سرد و تاریک و بادی است. آرام قدم برمی دارم. کوی و برزن، ساکت و سوت و کور است. کسی بیرون نیست. هرازگاهی آدمیزادی نمایان می شود که با عجله و تند راه می رود که زودی به مقصد برسد و گیرِ کرونا نیفتد. از کنار فروشگاه بزرگ رد می شوم. از مکانی که در روزهای عادی پرجنب و جوش و پر از خریدار بود، می گذرم. درِ بزرگش بسته و دلگیر و غمگین، گوشه ای کز کرده است. به کارکنانش فکر می کنم که سر وقت در محلِّ کارشان حاضر می شدند و برای بردن لقمه نانی بر سر سفره شان تلاش می کردند. اکنون حالشان چطور است؟ حتما پس انداز دارند. اگر نداشته باشند چه؟ ادارۀ کار و غیره کمکشان می کند. اگر آنها هم نتوانند کمک کنند، چه؟ خدا بزرگ است. راستی از کارگران و دستفروشان آب و خاکم چه خبر؟ از بقیه چه خبر؟ همه مجبورند برای گذران زندگی کار کنند. بیکاران ولایتم چه می کنند؟
با این افکار پریشان، خودم را جلو داروخانه می بینم. وقت را غنیمت می شمرم. تا اینجا آمده ام خوبست که داخل شوم و مجلّات داروخانه را بگیرم. این مجلّات ماهی یکی دو بار با موضوعات مختلف چاپ و رایگان به علاقمندان داده می شود. جلو در ورودی، سه نفر، سرِ صف ایستاده اند. فاصلۀ هر کدام از یکدیگر حدود دو متر است. پشت سر نفر سوّم می ایستم و بالاخره نوبت به من می رسد. مجلّات را می گیرم و به خانه برمی گردم.
به خانه که می رسم، با ماسک وارد دستشوئی می شوم و دستهایم را شسته و ضدعفونی می کنم. آینه روبرویم است و قیافه ام را نشانم می دهد. پارچه ای دور دهانم را محکم گرفته است. از دیدن قیافه ام هم افسوس می خورم. افسوس می خورم به سالهای گذشته که چقدر راحت و آزاد و بی دغدغه از خانه بیرون می رفتم و بدون ترس از این میکروب فسقلی مردم آزار، خرید کرده و به خانه برمی گشتم. مهمان می آمد و مهمانی می رفتیم و کلی خوش می گذشت. چه غذاهای مختلف و کیک های رنگارنگی می پختیم و چقدر ریخت و پاش می کردیم. اکنون مواظبیم که آذوقه تمام نشود. چرا که ایستادن سرِ صف آن هم با ماسک، خود حکایتی دیگر است.  
به قول سعدی:
نداند کسی قدر روز خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی

  Posts

Juni 28th, 2022

صدای گریه می آید

همه چیز فدای عشق؟عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد […]

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]