List

راسته کوچه ، یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبریز است با کوچه پس کوچه ها و دربندهای طویل و کم عرض و خانه هائی کهنه با درهای خروجی چوبی و قدیمی و میدانهای کوچک و بزرگ که وسط یا گوشه هر میدانی درختی کهنسال خودنمائی می کند. محله ای پر از خاطرات تلخ و شیرین ، مهر پدربزرگ و آغوش مادربزرگ ، که هر روز خاطره شان را با یادش به خیر و خدا بیامرزدتان می آمیزم .
بچه که بودیم راسته کوچه پر از زنان مؤمن ، چادرمشکی پوش ، نماز خوان ، اهل منبر و مسجد بود. این زنان مؤمن در ازای تدریس قرآن و موعظه هیچ مبلغی و هدیه ای دریافت نمی کردند. در بین این زنان تعدادی به دانائی و حکمت و معروف بودند و از طرف زنان اهل محل ، لقب مؤمن گرفته بودند. یکی مرحوم مؤمن بتول خانم بود. مؤمن بتول خانم خیلی خیلی مؤمن بود. او زنی میان سال بود و سواد مدرسه نداشت ( به مدرسه نرفته بود.) اما سواد قرآن داشت.( یعنی که پیش ملا یا حاج آقا یا حاج خانمی فقط درس قرآن یاد گرفته بود.) تفاوت سواد مدرسه با سواد قرآنی در این است که کسی که به کلاس قرآن برود نمی تواند بنویسد اما بجز قرآن می تواند هر کتاب و نوشته ای را که به زبان مادری باشد بخواند.برای همین هم او می توانست کتاب نوحه و مثل و شعر و حتی یوسف و زلیخای ترکی و کوراوغلو را بخواند. مؤمن بتول خانم از همه خوش نام تر بود. سیاه چهره و لاغر اندام ، اما خوش سیما و دوست داشتنی بود. به مجالس قرائت قرآن می رفت و با مهر و آرامش خاصی که در صدایش داشت ، شنونده را به حجب و حسن اخلاق و رفتار تشویق می کرد. مجلس اش آرام و منظم بود. مادربزرگم می گفت :« اگر این مؤمن بتول خانم به مدرسه می رفت ، اکنون یک روانپزشک و روانشناس و مربی بسیار دانا و ماهری می شد و هیچ مشکل تربیتی نبود که به دست او حل نشود.»
مؤمن اکرم خانم زنی خوش سیما و خوش برخورد بود که گویا تا کلاس ششم ابتدائی درس خوانده و بچه های تحصیل کرده اش راهنمای خوبی برایش بودند و او با مطالعه بیشتر توانسته بود مقام و منزلتی بهتر میان زنان کسب کند و لقب مؤمن بر اسمش بیفزاید. زنی خوش بین و بسیار مهربان و با حوصله که روزهای پنج شنبه و جمعه به علاقمندان درس قرآن می داد و راهنمائی می کرد. اهل سیاست و جبهه گیری نبود. اکثر فعالیتش در زمینه تعلیم و تربیت بود و می گفت : این ما هستیم که فرزندمان را می سازیم و تحویل جامعه می دهیم . چنان بسازیم که ستمگر نباشند.
شنیدن خبر درگذشتش بسیار غمگینم کرد. روحش شاد.
مرحوم مؤمن اکرم خانم کور ، نابینا بود. او خیلی خیلی مؤمن و متعصب بود. یک مردسالار به تمام معنی. وقتی سر صحبت اش می نشستی گوئی که می خواست دست و پایت را ببندد و تحویل آقای شوهر بدهد و برده تمام عیارش باشی. آدم سر جلسه اش از سختی گفتارش خفقان می گرفت. گاهی با دوستان قرار می گذاشتیم که تا او آمد جلسه را ترک کنیم. اما مؤمن اکرم خانم مخالف این عمل ما بود. می گفت : مؤمن اکرم خانم کور، خیلی داناست. او از خانه تا مسجد بها تنهائی و بدون کمک دیگران و بدون عصا می آید و داخل مسجد هم مکانها را می شناسد و سر راست می آید سر جای همیشگی خودش می نشیند. ما را با صدایمان ، حتی پچ و پچ هایمان ، می شناسد. ترک مجلس بی احترامی به زنی مؤمن است. بنشینید و یاد بگیرید سخنانی را که باب میلتان نیست تحمل کنید.همیشه که نباید فقط سخن دلخواه را شنید.
زنی هم بود که او را خانم … صدا می کردند. خانم … میکوفونی با خود داشت. حرفهایش تند و گاهی بی ادبانه بود. حرف می زد، داد می کشید ، پرخاش می کرد ، از زنان جوراب نازک پوش و مو از چادر بیرون مانده و الی آخر می گفت و آخر سر حدیثی می خواند و آیه ای تلاوت می کرد و فاتحه ای می خواند و دستمزدش را می گرفت و می رفت. برای همین هم لقب « مؤمن » از طرف زنان قسمت او نشد. گویا هنوز هم می خواند و می گوید و دستمزد می گیرد.
زنی دیگر بود که مؤمنه خانم بود. مؤمنه خانم خیلی مؤمن بود. او مهربان تر از بقیه و باسواد تر از همه بود. می گفتند پیش یک مجتهد عالی رتبه درس خوانده و رساله را هم تمام کرده است. من هم عالی رتبه بودنش را قبول داشتم. چون شکیات کمرشکن نماز را هرگز یاد نگرفتم اما او ازبر ازبر بود. مؤمنه خانم هم مسن بود. روزی از روزها بیمار شد و بیماری اش پیشرفت کرد. تن و جانش در عذاب بود. گویا سرطان گرفته بود. گاهی به زحمت سر جلسه می آمد. دلمان داشت برایش تنگ می شد. یک سالی نگذشته بود که خبر رسید مؤمنه خانم خودکشی کرده است. باور نکردیم . این امکان ندارد زنی همچون مؤمنه خانم که گناه کشتن را می داند دست به خودکشی بزند. اما این کار را کرده و موفق شده بود. بعد از این که پزشک غیر مستقیم اشاره کرده بود که آماده رفتن از این دنیا باشد ، مدتی با درد سر و پنجه نرم کرده و آخر سر هنگام خلوت شدن خانه دست به کار شده بود. اول گلیم اشپزخانه را تا کرده و کناری گذاشته بود. بعد کنار مجرای فاضلاب نشسته و چاقوی تیز را به قلب خود فرو برده بود. بچه هایش وقتی پیدایش کردند که نیمه جانی باقی مانده بود. در حالی که بچه ها سعی می کردند به بیمارستانش برسانند شکسته و بسته گفته بود که شدت درد به حدی زیاد بود که دلم به حال جان شیرینم سوخت و خواستم راحتش کنم. خدا مرا می بخشد. خدمتی کردم به تن و جان عزیزم. آخر این بدن سالها با من همراهی کرده ، جورم را کشیده ، چگونه می توانستم رهایش بکنم که ناتوان و عاجز و محتاج کمک دیگران شود. او که نگذاشت محتاج کسی شوم ، چرا محتاجش کنم؟
گفتند که در آخرین لحظات زندگی اش پشیمان شده که چرا این تن و جان را می خواهد به آتش جهنم بسپارد ؟ خواسته بود فوری به بیمارستانش برسانند و نجاتش دهند. اما افسوس که دیر شده بود خیلی دیر. نرسیده به بیمارستان جان باخت. هنوز هم وقتی به یادش می افتم دلم برایش تنگ می شود

  Posts

September 20th, 2022

سیف فرغانی چه خوش می فرماید

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت، غبارش فرونشستگردِ سَمِ خَرانِ […]

September 11th, 2022

جانِ من مولانا

دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم […]

September 5th, 2022

دعانویس – دیروز

سالها پیش،گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد […]

August 25th, 2022

دمی با عطّار

ره میخانه و مسجد کدام استکه هردو بر من مسکین حرام استنه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه […]

August 18th, 2022

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، […]

August 10th, 2022

امیرهوشنگ ابتهاج

امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»گفت:« خود شهریار را.»ایران ای سرای امیدبر […]

August 5th, 2022

غرق در خوشی؟

می پرسم:« نئجه سن؟ نه وار نه یوخ؟ کئف مئف سازدی؟ /چطوری؟ چه خبرها؟ حال و احوال خوبه؟»جواب می دهد:« […]

Juli 29th, 2022

حضرت مولانا می فرماید

چونکه حکم اندر کف رندان بودلاجرم ذوالنوّن در زندان بود*چون قلم در دست غدّاری بودبی گمان منصور بر داری بود*از […]

Juli 24th, 2022

خواجه عبدالله انضاری

نامش آشناست. آشنا درکتابهای درسی، با توضیحی مختصر درباره اش. درباره اش آنچه که به خاطرم مانده تاریخ تولد و […]

Juli 10th, 2022

عید بر عاشقان مبارک باد عید قربان است و صدای عطیه خانم را که به بهانۀ تبریک عید، زنگ زده […]