List

باران که قطع شد، هلنا زنگ زد و گفت:« کتابفروشی پیدا کردم که اجناس خیلی ارزانی آورده است. سر کوچه بیا با هم برویم و یک کمی خرید کنی.» از خانه بیرون رفتم و سر کوچه به او ملحق شدم و سوار قطار شدیم و به کتابفروشی مذکور رفتیم. مغازه پر از کتابهای ریز ودرشت با انواع گوناگون و بسیار ارزان بود. هر کدام چند جلد کتاب برداشتیم. هزینه اش را پرداخت کردیم و می خواستیم برگردیم که یکی از مشتریها جلو آمد و بعد از معرفی خود،« خانمِ رناته» اظهار کرد که دو جلد از کتابهائی که دست من است برایش جالب هستند و علاقمند است که این کتابها را از من بخرد. حتی می خواست دوبرابر قیمتی که من پرداخت کرده ام بپردازد. قبول نکردم و او نیز اصرار نکرد اما از من دوستانه خواست که آنها را دو هفته ای به او امانت بدهم و دو هفته دیگر درست در همین روز و همین ساعت و همین جا تحویلم بدهد. خانم را نمی شناختم. از کجا می توانستم مطمئن شوم که زیر قولش نمی زند.  تازه من دل خوشی از امانت دادن ندارم ونمی خواهم به کسی چیزی امانت بدهم تا پس ندهد و دلخور شوم و یا شکسته و خراب شده اش را تحویل بدهد و دلم بسوزد. خودم هم سعی می کنم از کسی چیزی به امانت نگیرم که فراموش کارم و دلم نمی خواهد کسی را به علت فراموشکاری آزرده خاطر کنم . خلاصه صاحب مغازه و هلنا پادرمیانی کردند و کتابها را با اکراه به خانم تحویل دادم و خانم در حالی که لبخند رضایت بر لب داشت، از من تشکر کرد و قول داد دو هفته دیگرهمین جا همدیگر را ببینیم. خلاصه که بعد از اتمام خریدمان، به خانه برگشتیم.
دو هفته بعد باز هلنا آمد و با هم به همان کتابفروشی رفتیم . توی دلم از خیر آن کتابها گذشته بودم. در واقع به قصد خرید چند جلد کتاب قصه کودکان که خیلی ارزانتر ازبقیه بودند به کتابفروشی می رفتم. من و هلنا هر دو کارت عضویت کتابخانه شهر را داریم.  اما به قول هلنا وقتی جنس ارزان گیرت می آید آن هم کتاب، چرا خرید نکنی. بعد از خرید آدم احساس خوشی دارد. به کتابفروشی رسیدیم و داشتیم کتابهای داخل قفسه را زیرو رو می کردیم که صدای خانمِ رناته از پشت سرمان به گوش رسید. سلام و احوالپرسی کرده و کتابها را تحویل داد و برای تشکر شیشه کوچکی را به طرفم دراز کرد و گفت:« مادربزرگم بهترین شراب ها را تهیه و به هر کدام از ما سهمی می دهد. من هم یک لیتراز این شراب برای تشکر به شما هدیه می دهم .» تشکر کرده و شیشه را که کادوپیچ کرده بود از دستش گرفتم. به این ترتیب سر صحبت باز شد و دوست دیگری به دوستانم اضافه شد.
به خانه که رسیدم رناته و هدیه اش یکی از دوستان را به خاطرم آورد که  کتابی را از من به امانت گرفت تا به کتابفروشی بردهو عین آن را برای خودش بخرد. هفته بعد که سر کلاس حاضر شدیم سراغ کتابم را گرفتم. در حالی که کتاب برای خودش تهیه کرده و جلویش بود، گفت:« ای وای !!! اسباب کشی داشتیم نمیدونم کجا گذاشتم. خوب پیداش می کنم و میارم. » ناراحت شدم اما حرفی هم نگفتم . دو هفته طول کشید تا کتاب مرا برگرداند. روی جلد کتاب لکه دایرهای زرد رنگی بود. پرسیدم:« این چیست؟» گفت:« ای وای مادرشوهرم برای خودش چائی ریخت و نعلبکی رو روی کتابت گذاشت. می بخشی دیگه مادرشوهره چیزی نمیشه گفت. » در حالی که خیلی دلخور بودم گفتم:« خوب حالا من حق دارم بگم این کتاب نوئی که برای خودت خریدی من برمی دارم.» خندید و گفت:« لوس نشو دیگه.» زنگ بعد دوستی دیگر جلو آمد و کتاب را از من خواست تا به کتابفروشی ببرد. در حالی که جای نعلبکی روی کتابم ریشخندم می کرد، با حالتی تند گفتم:« نه خیر جانم نمیدم . بی سواد نیستی که اسم کتاب و نویسنده و مترجمش رو یادداشت کن و به کتابفروشی ببر. نکنه مادرشوهر تو هم هوس کرده شوربایش را پشت جلد کتابم بریزد. » طفلکی نگاهی به جلد زرد و کثیف کتابم و نیم نگاهی به قیافه حق به جانب دوستمان انداخت و کاغذ و خودکارش را آورد تا اسم و آدرس کتاب را بنویسد.
دفتر بزرگ و صدبرگی شطرنجی داشتم و این دفتر یادگار کلاس هفتم من بود. همان سالی که دبیر خانه داری مان شماره دوزی و انداختن نقشه روی بافتنی را یادمان داد. چقدر نقشه و مدل کشیده بودم. برای طرح از رنگهای مختلف مداد رنگی استفاده کرده بودم. در واقع گلچینی از نقشه های مختلف بود. بعدها دوستانم این دفتر را از من امانت گرفته و از نقشه هایش استفاده می کردند. خودشان نیز به یادگار نقشه ای روی صفحات خالی اش می کشیدند. یادم می آید که یکی از دوستانم جلد نو از کاغذ کادوی گلدار و نایلون برایش گرفته بود. گفت:« دیدم جلدش کثیف شده عوضش کردم . این هم تشکر از من برای این دفتر خوشگل ات. » روزی دوستی دفتر را از من خواست و من با کمال میل دادم. دو روز دیگر که تحویلم داد متوجه شدم دو صفحه اش درآمده و نیست. وقتی پرسیدم با اخم و ناراحتی گفت:« یعنی چه خطا که نکردیم دفترتو گرفتیم دو صفحه چه ارزشی دارد که سیم جیممان می کنی.» حتی نگفت که پاره شد، که حوصله کپی نداشتم و این دو صفحه را برای خودم برداشتم، خودم درش آوردم. معلوم نشد سر این دو صفحه چه آمده است و من دیگر دفترم را به کسی ندادم.
یکی هم کتاب باباطاهر عریان مرا برداشت و با اجازه خودش مینیاتورهایش را جدول کشی کرد و به خیال خودش نقاشی شان را کشید. کتاب را که به دست گرفتم بعضی صفحات را مدادی و قلم خورد دیدم. گله کردم و جواب شنیدم که نوبرش را نیاورده ای که ، یکی 120 ریال است. راست هم می گفت آن زمانها قیمت این کتاب 120 ریال بود. اما تو را به خدا این جوابی است که در مقابل قلم خورد کردن کتاب بتوان به صاحبش داد؟ اصلا یکی 120 ریال است و نوبرش را نیاورده ام. چرا به جای خرید کتاب از من امانت می گیرد؟
اما در مورد یک لیتر شرابی که هدیه گرفتم. عجب قرمز و خوش رنگ بود. آنکه می گفت درصد الکل اش خیلی کم است . اما من درتمام عمرم شراب ننوشیده ام. یک دفعه هوس کردم که بنوشم. بعد به خود گفتم نکند دفعه اول مست شوم و اهدنالصرات المستقیم بخوانم. ضرب المثلش را که می دانید. به هلنا زنگ زدم و شراب سرخ فام خوش رنگ را به او هدیه دادم
*
سرم چون گوی در میدان بگرده
دلم نز عهد و نز پیمان بگرده
اگر دوران به نامردان بمونه
نشینم تا دگر دوران بگرده
« باباطاهر عریان »

  Posts

November 18th, 2019

الیزابت ها

میان ماه من تا ماه گردن – تفاوت از زمین تا آسمان است الیزابت زلبرت – الیزابت زلبرت را به […]

November 13th, 2019

جیک جیک مستونت که بود

اورقیه آنا پیرزن جالبی بود. برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود  روزی […]

November 12th, 2019

کلنگت را بردار

داشتیم وبگردی می کردیم که به  عبید زاکانی و سخنان شیرین اش رسیدیم. گفتم:« این عبید زاکانی عجب طناز با […]

November 3rd, 2019

اگر او بتواند

هاله:« خبر را شنیدید؟ دخترِ گل صنم مردود شد صالیحا:« طفلک گل صنم! صبح تا شب کار می کند که […]

November 1st, 2019

وارین وئرن اوتانماز

مردی میان سال است. همراه با زن و بچه هایش، باهزار مکافات و درد از میان دود و آتش و […]

Oktober 18th, 2019

سال ۱۳۸۳

باران بی وقفه می بارد. هوا تاریک و سرد و دلگیر است. باید به گونه ای خود را سرگرم کنم. […]

Oktober 8th, 2019

بیمارستان

اسم بیمارستان که شنیده می شود، دل آدم خود به خود می لرزد. ساده نیست که. بیمارستان یعنی یکی دارد […]

September 23rd, 2019

مهرماه و مدرسه، یادش به خیر

وارد خیابان فرعی می شوم. ساختمان کودکستان، دبستان، گزامت، رئال و… و… همه در یک خیابان و نزدیک به هم […]

September 17th, 2019

کتاب و امانت

باران که قطع شد، هلنا زنگ زد و گفت:« کتابفروشی پیدا کردم که اجناس خیلی ارزانی آورده است. سر کوچه […]

August 31st, 2019

فقیر که بودیم

فقیر که بودیم، خوشبخت بودیم خانه ای دو اتاقه اجاره ای داشتیم. دو اتاق کوچک و یک دهلیز بین دو […]