List

یادش به خیر ، چهارشنبه سوری که می شد ،از دائی بزرگ و آقا جمشیدمان دو تا آینه و دو تا شانه نو می گرفتیم . دل کوچکمان چقدر شاد بود از دیدن این دو هدیه کوچولوی زیبا. راستی که قدیمی ها بلد بودند چگونه بچه ها را با دانه ای تخم مرغ رنگی ، آینه ای کوچک و شانه ای پلاستیکی و قرمز خوشحال کنند.
پدر آجیل چهارشنبه سوری می خرید. نخود ، کشمش ، گردو ، فندق ، بادام ، مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور، انجیر خشک ، تخمه ژایونی و نخم آفتابگردان. ناهار مختصری می خوردیم و شکم را برای پر کردن در شب ، آماده می کردیم. مادرم برنج رشتی را خیس می کرد. مرغ را می پخت و آماده می کرد. عصر هنگام داداش کوچکه و داداش بزرگه هیزم های کوچک را می آوردند و در حیاط روی هم می انباشتند. سه چهار کاشی حیاطمان همیشه سیاه بود. مادر با سلیقه ام کاری به این سیاهی نداشت. این سیاهی مربوط به اتش چهارشنبه سوری بود و غیرطبیعی به نظر نمی رسید. تا روشن شدن و الو زدن آتش مادرم برنج را آبکش می کرد. نان لواش را زیر قابلمه پهن می کرد و برنج آبکش شده را رویش می ریخت و بعد مرغ را روی پلو می گذاشت و زرشک و کشمش به اندازه کافی رویش می پاشید و دم کش را می گذاشت تا دم بکشد. آن وقت همگی به حیاط می رفتیم و از روی آتش می پریدیم. سر و صدا زا هر خانه ای بلند بود . شادی و هلهله به مدت نیم ساعتی از هر خانه ای بلند می شد و بعد پدرها به پسرها یاد می دادند که چگونه آتش را خاموش کنند. کسی در اثر آتش سوزی و ترقه بازی صدمه نمی دید. چون روشن کردن آتش و پریدن از روی آتش زیر نظر بزرگترها انجام می شد . پدر و مادر مواظب بودند.
تا خواندن نماز بزرگترها ، دل توی دلمان نمی ماند. شب همه دور هم جمع می شدیم و شام می خوردیم. بوی پلوی رشتی خوشمزه خوشمزه خوشمزه ، از هر خانه ای بلند می شد. بعد از شام و خوردن چای ، بساط آجیل پهن می شد. مادرم لیوانش را می آورد و در بشقاب هر کدام از ما ، گردو ، فندق ، بادام ، کشمش ، انجیر خشک و تخمه ژایونی و آفتابگردان، می ریخت. بعد به هر کدام از ما سهم مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور می داد. فکر کنم اینها گران و یا بیش از حد شیرین بودند و نمی شد زیاد خورد. او نخود را با اکراه بین ما تقسیم می کرد. چون دوست نداشتیم بخوریمش. داداش کوچکه می گفت :« نییه نه گونه قالمیشام سوجوق دوران یئرده نخود یئیه م / مگر به چه روزی افتاده ام ، جائی که سوجوق است نخود بخورم.) اما به هر حال هر کسی سهم نخود خود را می گرفت. چون با نخود بازی می کردیم. به همدیگر پرتاب می کردیم. داد پدر درمی آمد که در این روز عزیز می خواهید چشم و چال همدیگر را کور کنید. هر کس سهم نخودش را نمی خواهد با تخمه من عوض کند.
آخ جون ،نخود می دادیم و تخمه می گرفتیم. از سهم آجیل چهارشنبه سوری ، عزیزدردانه ها را ( مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور) می خوردیم و برای کشمش و گردو و بقیه تنقلات در شکم مبارکمان جائی نمی ماند. بقیه را داخل نایلون پلاستیکی می ریختیم و داخل کیف مدرسه مان می گذاشتیم تا روز بعد به مدرسه ببریم.
یاد و خاطره آن روزها به خیر. یاد روزهای خوش همراه پدر به خیر. یاد پریدن از روی آتش همراه با داداش کوچکه به خیر.
چهارشنبه سوری تان به خیر و خوشی.

  Posts

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]

Dezember 8th, 2021

بهرام گور

نظامی در هفت پیکرش می فرماید: یزدگرد، پدرِ بهرام گور، پادشاهی ستمگر بود. او پادشاهی تند و تیز بود و […]