List

 

بچّه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد و کلاس اوّل ابتدائی با کوچ ما به تبریز شروع شد. دو کوه عظیم قایا و سبد داغی و رودخانه خروشان زنگمار ، همبازی ها ، خانه پدربزرگ را پشت سر گذاشتیم و غریب شدیم. از کلاس اول و دوستان جدید چیز زیادی به یادم نمانده است. بعضی وقتها شیطنت های مخصوص آن دوران را به خاطر می آورم. روزی را که با یکی از همکلاسی هایم معصومه جر و بحثمان شد و کف دستهایم را باز کردم و به طرفش گرفتم و گفتم:« آلا بوغما ییه سن، شیرتیخلی شوربا یئیه سن
او هم با عصبانیت مسخره ام کرد و گفت :« خاک توی سرت که چشمان عجیبی داری.»
کار دعوایمان به جای باریک کشید. انگشت دست راستمان را به هم گره زدیم و گفتیم:« قمه پیچاق کس کوس منی دانیشدیرما /  قمه و چاقو ببر و قهر کن. دیگه با من حرف نزن.»
سرزنش معصومه موجب شد که به چشمانم دقت کنم. آینه را که نگاه کردم متوجّه تفاوت رنگ چشمانم با رنگ چشمان دیگران شدم. رنگ چشمان همه قهوه ای و تیره و سیاه و … حتّی آبی است. پس چرا چشمهای من این رنگی است؟ گویا تمامی غم دنیا توی دلم جا گرفت. چطوری می توانم این چشمها را قهوه ای یا سیاه رنگ کنم؟ مداد رنگی ؟ نه نمی شود. خودنویس پدرم ؟ نه نمی شود. گلبرگهای گل لاله عباسی ؟ نه این هم نمی شود گلبرگ لاله عباسی رنگ لب ها و گونه را قرمز و صورتی می کند. دوات خوشنویسی پدرم ؟ آهان ! پیدایش کردم .عقلم به این یکی قد داد. دوات پدر را از روی تاقچه برداشتم و یواشکی از اتاق بیرون رفتم. حیاطمان بزرگ و پر درخت بود. پشت درختی نشستم و در دوات را باز کردم قلم خوشنویسی پدر را داخل دوات فرو کردم سیاه سیاه شد . قطره های جوهر از نوک قلم چکه کرد. با خود گفتم:« یک قطره کافی است. فردا به معصومه نشان می دهم چشم عجیب چطوری می شود. فردا چشمانم سیاه تر از چشم او می شود. اما چشمان او که سیاه رنگ نبود. رنگ روشنی داشت. نمی دانم چه رنگی؟ اما بالاخره چشمان مرکبی و سیاه من رو دست او خواهد زد.» داشتم با خودم حرف می زدم که دستی بزرگ و سفید ، قلم را از دستم گرفت . پدرم بود با نگرانی پرسید: « چه می کنی بچّه؟ قلم مرا چرا بی اجازه برداشته ای؟» مرا می گویید زدم زیر گریه و گفتم: « می خواهم چشمهای عجیبم را رنگ کنم.» گفت: « چه می گوئی دختر؟ کی گفته چشمهای به این خوشگلی عجیب هستند؟» گریه کنان گفتم: « همکلاسی ام می گوید. من هم می خواهم رنگش کنم که مثل همه سیاه چشم باشم.»لبخندی زد و گفت : « نه عزیزم رنگ کردن چشم و صورت و لب و دهان کار ما نیست. کار خداست. بجز خدا هیچ کسی نمی تواند چشم و ابرو را رنگ کند. قلم را به چشمت فرو کنی کور می شوی آن وقت چطور می توانی جلوی پایت را ببینی؟ » گفتم : « نمی خواهم کور بشوم. اما دلم می خواهد مثل همه سیاه چشم باشم. آخر چرا خدا چشمهای مرا این شکلی رنگ کرد؟» گفت: « دخترم خدا بعد از این که تو را خلق کرد به فکر رنگ چشمانت افتاد. شب بود و ستاره ها در آسمان می درخشیدند. آنگاه از آسمان دو ستاره درخشان را چید و جای چشمهای تو گذاشت برای همین هم هست که چشمانت مثل ستاره می درخشند.» قلم را از دستم گرفت و بغلم کرد و با خود به اتاق برد. روز بعد به مدرسه رفتم. زنگ ورزش و بازی کلاسی بود. خانم معلم از ما در مورد رنگ چشمها سوال می کرد: « بچه ها توی این کلاس رنگ چشمهای چه کسی قهوه ای است ؟» همه دسته جمعی جواب دادیم : « حکیمه»
باز سوال کرد: « رنگ چشمهای چه کسی سیاه است ؟» باز همگی جواب دادیم: « رقیه.» گفت: « بچه ها رنگ چشمان چه کسی عسلی است؟» همه ساکت شدیم  مگر چشم هم می تواند عسلی باشد؟ مگر چشم هم می تواند لانه زنبور باشد؟ آن وقت که زنبور نیش می زند و آدم کور می شود دیگر.
خانم معلّم به چشمان معصومه اشاره کرد و گفت: « ببینید چه چشمان عسلی خوشگلی دارد؟»
آهان! معصومه که این همه از رنگ چشمهای من ایراد می گرفت خودش که چشم سیاه نیست!
خانم معلم به سخنانش ادامه داد و سرانجام به من رسید: « رنگ چشمهای چه کسی سبز است؟» خاموش شدم. یک لحظه خجالت کشیدم. بچّه ها هم خاموش شدند. خانم معلّم مرا نشان داد و گفت:« چشمانت مثل دو ستاره درخشان می درخشند. » خوشحال شدم . خانم معلّم هم حرف آقام را می زند.زنگ تفریح به صدا درآمد معصومه با خنده و خجالت به من نزدیک شد و گفت: « می آیی با هم آشتی کنیم ؟» گفتم: « نه من با تو قهرم.» پرسید: « چرا؟» گفتم : « تو به چشمهای من بد گفتی.» با خنده و خجالت گفت: « خوب راست گفتم دیگه چشمهای تو عجیب هستند. درست مثل چشمهای من. چشمهای تو مثل ستاره می درخشند و چشمهای من هم مثل عسل شیرین و خوش رنگ هستند.» گفتم:« ستاره خوشگل تر از عسل هست. عسل را می خورند و تمام می شود. اما ستاره همیشه در آسمان است و می درخشد. چشمهای من از چشمهای تو خوشگل ترند.» گفت: « باشه قبوله چشمهای تو خوشگل هستند خیلی خوشگل. حالا آشتی می کنی بازی کنیم؟» از خدام بود که با معصومه آشتی کنم. گفتم: « باشه.» داشتیم به حیاط می رفتیم که دم در سالن کوچک مدرسه ، مردی را دیدم که داشت از خانم معلّم خداحافظی می کرد. این مرد کسی جز پدرم نبود. بچّه بودم و نمی دانستم که او آن وقت روز مدرسۀ ما چه می کند. امّا بزرگ که شدم فهمیدم زنگ ورزش و بازی رنگ چشمها ، طرح درسی پیشنهادی پدرم بود.

*

  Posts

Dezember 7th, 2018

حکایت شتر و موش

سن و سالش خیلی کمتر از من بود. به نظرم آنقدر بچه بود که می توانست یکی از دانش آموازنم […]

November 28th, 2018

Weisheit aus Serbien

  „Im Wald lehnt sich Baum an Baum, also warum nicht Mensch an Mensch?“ Weisheit aus Serbien

November 18th, 2018

آذربایجان بایاتی لاری : دوبیتی های محلی آذربایجان

بایاتی ها ، دوبیتی های موزون و لطیفی هستند که در طول سالیان دراز دهان به دهان گشته و به […]

November 5th, 2018

ادالاری یادیما دوشدو

دئییر بیر گونلرین بیر گونونده بیر کیشی واریمیش . بو یازیق کیشی نین بیر یامان آروادی واریمیش .بیزیم زامان  آز گئده […]

September 29th, 2018

به بهانه مهر ماه – کوکب خانم

مهرماه وبازگشائی مدارس کتاب های فارسی و قهرمانان مخصوص و دوست داشتنی کتاب را به یادم آورد. کوکب خانم و […]

September 18th, 2018

انگور و زنبور

چند سال پیش که به همت پسرجانمان، باغچه ای زیبا درست کردیم، اولین هدفم کاشتن درخت مو بود. نهالی خریده […]

September 5th, 2018

بعضی وقتها

بعضی وقتها، بعضی ها، بعضی حرفها را نمی فهمند. آن وقت است که گفته می شود:« نئجه سن قانمیام قالاسان […]

August 27th, 2018

پدر و حکایتهایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های […]

August 22nd, 2018

عید قربان و صدای شیرین نوه ها

عید قربان و بقیه اعیاد بهانه هائی هستند برای دیداربا عزیزان. بچه ها سر کار می روند و بعد از […]

Juli 25th, 2018

گل یا یک تکه علف؟

عصر یک روز خوش تابستانی، دوستی برای صرف چای به خانه ام آمد. نوۀ پنج ساله اش را نیز آورده […]