List

هفتۀ پیش متوجّه شدم که چشمان جستجوگر و کاوشگرش با اضطراب و غمگین نظاره گرمان است. پرسیدم:«حال شما چند روزی است که طبیعی نیست. اتّفاقی افتاده؟ »
با تاسف فراوان جواب داد:« دارم کوچ می کنم.»
پرسیدم:« خیر باشد کجا؟ »
آهسته گفت:« به خانه سالمندان»
یکه خوردم. باورم نشد. چشم در چشمانش دوختم. خودش ادامه داد:« دیگر راستی راستی پیر شدم. نمی توانم خودم به تنهائی کارهایم را انجام دهم. بچه هایم دنبال نان می دوند. نوه هایم هم بزرگ شده اند. یکی دارد ازدواج می کند.   دیگری آماده سفر به برلین است. همین طوری یکی یکی دارند می روند. من هم شبها نمی توانم تنها بخوابم. می روم خانه سالمندان. یک اتاق بزرگ دونفری داده اند. با هم اتاقی ام دوست می شوم و حوصله ام سر نمی رود.« کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:« می دانی دارم خودم را دلداری می دهم.چاره ای بجز رفتن ندارم. اینجا حوصله ام سر نمی رود. از خانۀ سالمندان خاطرۀ خوشی ندارم. پدرم را آنجا گذاشتیم و در تنهایی درگذشت. چاره ای نداشتیم. خانۀ سالمندان، یعنی برو داخل اتاقی بنشین و منتظر عزرائیل باش. کی نوبت می رسد؟ خدا می داند.»
خواستم حرفی بزنم که مجالم نداد:« نگر آنجا امکانات فراوانی دارد. آمفی تئاتر، ورزش و نرمش، رستوران، اتاق غذاخوری، غذای آماده، لباس و رختخواب تمیز و مرتب. بهتر از خانۀ خودم.اینها را می دانم. امّا خانۀ آدمی چیزی دیگری است.»
بعد از دقایقی از او خداحافظی کرده و در حالی که در خانه ام را باز می کردم، با خود زمزمه کردم:
اگر ایران بجز وییرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوسست دارم
«پژمان بختیاری»
امروز که برای بردن زباله ها بیرون رفتم ، آنیتا را دیدم. داشت با نایلون زباله از روبرو آمد. هر دو بعد از سلام و احوالپرسی چشم به پنجرۀ خانۀ پیرزن دوختیم. از یک جفت چشم کنجکاو خبری نبود. کارگرها داشتند خانه را رنگ می زدند تا مستاجری جدید بیاید.
آنیتا گفت:« دیشب خوشحال بودم که پیرزن رفت و از کنترل هایش راحت شدم. اما حالا دلم برای چشمان کنجکاوش برای پرحرفی هایش تنگ شده.»
گفتم:« خدا کند که همسایه ای بهتر از بیاید. از قدیم گفته اند گلن گئدنی آرادیر / آنکه می آید با کارهایش سبب می شود که دلت برای قبلی تنگ شود.»
زباله ها را در ظرف آشغال ریختیم و با هم به طرف ظرف کاغذپاره ها رفتیم. به قول آنیتا چند سالی است که به تعلیمات پیرزن عادت کرده ایم حیف است با رفتنش فراموش کنیم.
حیدربابا ننه قیزین گؤزلری
رخشنده نین شیرین – شیرین سؤزلری
تورکو دئدیم اوخوسونلار اؤزلری
بیلسینلر کی آدام گئدر آد قالار
یاخجی پیس دن آغیزدا بیر داد قالار

« استاد شهریار»

  Posts

September 20th, 2022

سیف فرغانی چه خوش می فرماید

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت، غبارش فرونشستگردِ سَمِ خَرانِ […]

September 11th, 2022

جانِ من مولانا

دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم […]

September 5th, 2022

دعانویس – دیروز

سالها پیش،گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد […]

August 25th, 2022

دمی با عطّار

ره میخانه و مسجد کدام استکه هردو بر من مسکین حرام استنه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه […]

August 18th, 2022

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، […]

August 10th, 2022

امیرهوشنگ ابتهاج

امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»گفت:« خود شهریار را.»ایران ای سرای امیدبر […]

August 5th, 2022

غرق در خوشی؟

می پرسم:« نئجه سن؟ نه وار نه یوخ؟ کئف مئف سازدی؟ /چطوری؟ چه خبرها؟ حال و احوال خوبه؟»جواب می دهد:« […]

Juli 29th, 2022

حضرت مولانا می فرماید

چونکه حکم اندر کف رندان بودلاجرم ذوالنوّن در زندان بود*چون قلم در دست غدّاری بودبی گمان منصور بر داری بود*از […]

Juli 24th, 2022

خواجه عبدالله انضاری

نامش آشناست. آشنا درکتابهای درسی، با توضیحی مختصر درباره اش. درباره اش آنچه که به خاطرم مانده تاریخ تولد و […]

Juli 10th, 2022

عید بر عاشقان مبارک باد عید قربان است و صدای عطیه خانم را که به بهانۀ تبریک عید، زنگ زده […]