List

سهیلا ، دختر دبستانی و فرزند کوچک یکی از دوستانم هست. دیروز که داشتم تلفنی با مادرش صحبت می کردم ، او هم دلش خواست که با من چند کلمه حرف بزند. گوشی را از مامانش گرفت و شروع به گلایه کرد. یکنواخت حرف می زد و از بابا و مامانش شکایت می کرد . پرسیدم : سهیلا جان چی شده ؟ مگر مامان و بابات چی کارت کردند که اینقدر از دستشان عصبانی هستی ؟
چنین تعریف کرد که :  پارسال بهار که با مامان و بابا ، بازار رفته بودیم جوجه های زرد و خوشگل دیدم و از بابام خواستم که یکی هم برای من بخرد و بابام وعده داد که هرگاه در کارنامه ثلث سوم من بیست دید به تعداد هر بیست یک جوجه برایم بخرد. آخر من همیشه کمتر از بیست می گیرم. هر چه سعی می کنم اشتباه نداشته باشم نمیشه . البته همه جوابها رو درست می نویسم اما نمی دانم چرا یهو یهو خانم معلم برام غلط می گیره؟ خرداد که کارنامه ها را دادند و بابام شمرد پنج تا بیست داشتم و همانطور که خودش قول داده بود ، مرا به بازار برد وپنج تا جوجه خوشگل برام خرید. فروشنده جوجه ها را داخل قوطی کهنه کفش گذاشت و درش را بست و قوطی را دست من داد. بابام آهسته و با لبخند به فروشنده گفت : عجب خطائی کردم حالا توی خونه با جیک جیک اینها چه کنیم ؟
مرده هم یک لبخند به بابام زد وجواب داد: حاج آقا ناراحت نشوید چند روزی باهاش بازی می کنند و تمام می شود. جوجه ها را به خانه آوردیم و بابام قفسی خرید و گوشه حیاط گذاشتیم. حالا جوجه هام بزرگ و تبدیل به مرغ و خروس شده اند. یکی از مرغها تخم می گذارد و من هم به بابا و مامان اجازه داده ام تخم مرغها را بخورند. حالا اشتهاشون باز شده و می خواهند مرغها و خروسهای خوشگل مرا بگیرند و سرشان را ببرند و بخورند. مامان میگوید اگر زیاد بمانند گوشتشان سفت می شود و دیر می پزد. آخر اگر دلشان مرغ و خروس می خواهد توی مرغ فروشی مرغ مرده فراوان هست . پول بدهند و بخرند چرا می خواهند حیوانات زنده مرا بکشند؟ آخر خدا را خوش می آید. اگر یکی بگیرد و سر بابا و مامان را ببرد خوششان می آید ؟ تو رو خدا به مامان بگو دست از سر حیوانات من بردارد.
حرفهایش تمام نشده ، به های های کودکانه گریست و با همان حالت گریه نفرین کرد که هر کسی مرغها و خروسهای مرا سر ببرد تاپشیراجاغام قولسوز ابوالفضله/  او را به ابوالفضل بی دست خواهم سپرد .
مادرش گفت : مرغها و خروسها بزرگ شده اند و گاهی از قفس بیرون می آیند وکاشی های حیاط را کثیف می کنند . در ضمن عمرشان هم کم است و اگر ما سر نبریم و نخوریم به اجل خودشان می میرند ومردار می شود و گوشتشان به درد خوردن نمی خورد . ما نیز دلمان نمی آید موجب گریه و ناراحتی بچه مان بشویم.
گفتم : ولشان کنید بگذارید زنده بمانند. هر وقت هم اجلشان رسید دخترتان به چشم خود می بیند که اجلشان رسیده و مرگشان را می پذیرد.
در حقیقت علت خرید جوجه آن هم پنج تا و به این آسانی توسط بابا و مامان سهیلا این بود که فکر نمی کردند که هر پنج جوجه زنده بمانند و بزرگ شوند. چون جوجه زرد دستفروشها اکثر بیمار و ضعیف هستند . اما سهیلا خیلی مواظب اینهاست به موقع برایشان دانه و آب می دهد ، هر روز ظرف آب و دانه شان را تمیز می کند. وقت ناهار سهم برنج آنها را داخل پیاله مخصوص شان می ریزد. مواظب است که گوشت وارد غذایشان نشود . حتی ته مانده سبزی خوردنی ها را خورد می کند و می شوید و سپس به اینها می دهد. برایشان اسم هم گذاشته است   کاکل زری – کاکل طلا – پر نقره ای- فندقی – جینقیلی
راستی انصاف نیست حیوان خانگی هر چه می خواهد باشد برای بچه بخریم و بعد از بزرگ شدن هوس خوردن اش به سرمان بزند.
*
سهیلا مرا یاد یکی از دانش آموزانم به نام ام البنین انداخت. پدر ام البنین کفترباز بود و درسهای دختر خیلی ضعیف بود. پدر وعده داده بود که اگر خانم معلم از تو راضی باشد یکی از کفترها را به توجایزه می دهم. تا شروع امتحانات ثلث دوم دخترک پیشرفت قابل توجهی کرد و پدر یکی از کفترها را به او جایزه داد. یکی دو هفته از این جایزه نگذشته بود که ام البنین گریان به مدرسه آمد . از او علت گریه اش را پرسیدم گفت : دیشب مهمان ناخوانده داشتیم و پدرم سه تا کفتر سر برید که یکیشان کفتر من بود. مهمانها که رفتند سر و پاهای کفترم را شستم و در باغچه حیاطمان دفن کردم. برایش فاتحه هم خواندم. صبح هم پدرم عصبانی شد و گفت حالا قیام قیامت که نشده عوض کفترت را می دهم . اما من عوض کفترنمی خواهم ، کفتر خودم را می خواهم.
ام البنین از راه رفتن و پریدن و دانه خوردن کفترش برایم حرف می زد و می گریست.
*
این پست را به خاطر سهیلا و ام البنین وبچه های دیگر نوشتم که در خانه حیوان خانگی دارند و دوستشان دارند و از آنها مراقبت می کنند.
پیام سهیلا : مامان و باباها شما رو به خدا دست از سر کاکل زری و کاکل طلا و پر نقره ای و فندقی و جینقیلی ما بردارید

 *

  Posts

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]

Dezember 8th, 2021

بهرام گور

نظامی در هفت پیکرش می فرماید: یزدگرد، پدرِ بهرام گور، پادشاهی ستمگر بود. او پادشاهی تند و تیز بود و […]