List

زیر شیروانی ، بین سقف و شیروانی خانه مان پرنده ها لانه دارند. این پرنده ها کوچکتر از گنجشک هستند. اسم شان را نمی دانم ، اما از جثۀ ریز شان خوشم می آید. با آواز دلنوازشان می گویند که زندگی با نیک و بدش زیباست. صدایشان عطر زندگی می دهد. گویا از کلاغها می ترسند. صبح که داشتم از خانه بیرون می آمدم ، خانم همسایه را دیدم با تاسف فراوان گفت :« این پرنده کوچولو از لانه اش پایین افتاده و نمی تواند پرواز کند. فکر کنم پرش شکسته است. ببین مادرش از این درخت به آن درخت می پرد و نگران بچه اش است. »

گفتم :« آی طفلکی ! ببرش به خانه تا لقمه چپ گربه گردن کلفت همسایه نشود. »

گفت :« اتفاقا گربه گردن کلفت سراغش آمده بود اگر دیر می رسیدم خدا می داند چه بلائی سرش می آورد. به آتش نشانی زنگ زدم. الان می آیند و کوچولو را داخل لانه اش می گذارند .»

نعجب کردم . باورم نشد . یعنی مامورین آتش نشانی به خاطر یک پرنده کوچولو از جایشان تکان می خورند؟ حواستم حرفی بزنم که خانم همسایه با خوشحالی گفت :« می بینی ؟ دارند می آیند.»

ماشین آتش نشانی سر خیابان نگاه داشت و دو نفر مامور از ماشین پیاده شده و به طرف ما آمدند. پس از سلام و احوالپرسی و دلسوزی به پرنده که بالش آسیب مختصری دیده بود ، باز به طرف ماشین شان رفتند و نردبان را آورده و پرنده را از خانم همسایه گرفته و بالا برده و سر جایش گذاشتند. به خانم همسایه گفتند :« اگر دوباره از آن بالا به زمین بیفتد ممکن است بمیرد اگر نمرد به خانه تان ببرید و مواظبت کنید حالش که خوب شد خبرمان کنید تا به لانه اش برگردانیم

سپس خداحافظی کرده و رفتند و من ماندم اگر وطن خودمان بود و یکی به مامور آتش نشانی زنگ می زد و مامور عزیز چه عکس العملی نشان می داد ؟ آیا برای نجات می آمد یا طرف را مزاحم تلفنی به حساب می آورد؟

*

  Posts

Juli 25th, 2018

گل یا یک تکه علف؟

عصر یک روز خوش تابستانی، دوستی برای صرف چای به خانه ام آمد. نوۀ پنج ساله اش را نیز آورده […]

Juli 14th, 2018

یاغ ای قار – ببار ای برف

یاغ ای قار ، یاغ ای آغیر قار قبری اوسته یاغ ای قار ، یاغ ای غملی قار قبری اوسته […]

Juni 28th, 2018

صبر

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم / صبریلن حالوا پیشر ای قورا سنّن صبر ایله ین آپارار صبر ائلیرم […]

Juni 26th, 2018

بچه ها متشکریم

خوشحالمان کردید. با علاقه و افتخار بازیتان را تماشا کردیم. خسته نباشید فوتبال 2018 ایران یک –  مراکش صفر ایران […]

Juni 15th, 2018

عید فطر است

عید فطر است . چشمانم را می بندم و سفر می کنم. به خانه قدیمی پدر می رسم. دست و […]

Juni 5th, 2018

تابستان و شب های رمضان

روزه در روزهای گرم و طولانی تابستان با همه سختی ها و گرسنگی و تشنگی هایش برای خودش عالمی داشت. […]

Mai 25th, 2018

ماه رمضان

در دوره دبیرستان،  ماه رمضان با تابستانهای طولانی و گرم مصادف و مسجد محله، پاتوق ما دخترها شده بود. هر […]

Mai 8th, 2018

باز هم ما و عطیه خانم

هاله:« طفلک رقیه ، می گویند پسر جوان نوزده ساله اش سکته کرده و درگذشته.» من:« خدا صبرش بده. چند […]

Mai 6th, 2018

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر […]

April 19th, 2018

پدرم

پدرم ، پدر مهربانم هشت سال از کوچ ات گذشت. آخرین بار که دیدمت ، جوان و زبر و زرنگ […]