List

اول صبحی حال و هوای خوشی داشتم. نیمه شعبان بود و من هم گویا در گذشته های یک کمی دورتر سرگرم سیر و سفر بودم. نیمه شعبان چراغانی تبریز ، گلهای شمعدانی دور تا دور مسجد ، ائل گلی و اطلسی هایش ، اتومبیل های تزئین شده عروس و داماد ، بوق اتومبیل های همراه عروس و داماد ، عرض تبریک مردم به عروس و دامادهای خجالتی ، همه و همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. بوی خوش اطلسی را حس می کردم. انگار دیروز بود. یاد مادربزرگ مرحومم به خیر. می گفت : آقا امام زمان که بیاید ، صلح و صفا می آورد. یک نفر ستمکار روی زمین باقی نمی گذارد. او که بیاید فقر و گرسنگی و بدبختی را ریشه کن می کند.
ما از دنیا بی خبر بودیم و حرفهایش را نمی فهمیدیم. آخر ما در عالم خودمان زندگی می کردیم . دنیا برای ما به اندازه عروسک پلاستیکی مان کوچک و به لذت بازی بئش داش فرح بخش و به طعم لواشک گرد و خاکی مشهدی علی بقال می خوش بود. دنیا برای داداش کوچک مرحوم و پسرخاله به وسعت چوب بلندی بود که به جای اسب برایشان سواری می داد و صدای شیهه اسب که با دهانشان طنین انداز حیاط کهنه و قدیمی مان می شد . پیت قوو پیت قوو . یاد آن روزها به خیر . به قول شهریار :
آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهای که خودم ناز و دردانه خودم بودم
آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر آن روزهائی که با چوب اسب بازی می کردم
بعد ها که شنید ، چند تا امام زمان پیدا شده اند با حیرت تمام گفت : استغفرالله ، آغزیما داش تورپاق ، آغزیما داش تورپاق ، حالا اگر آقا امام زمان واقعی بیاید چگونه بشناسیمش ؟
مرحوم پدربزرگ تسلی اش می داد و می گفت : چه می گوئی زن ! لعنت خدا بر شیطان بگو . این حرفها شایعه است ، دروغ است ، می خواهند باورهای من و تو را ازمان بگیرند. می خواهند روحیه من و تو را خراب کنند. آقا امام زمان یکی است و وقتی می آید همه او را می شناسند. نگران نباش.
همین طور صدای بحث و گفتگوی پدربزرگ و مادربزرگ مرحومم در گوشم طنین انداخته بود که صدای تلفن مرا به زمان حال بازگرداند. گل صنم خاتون بود. زن جالبی است . گوئی سینه اش تقویم سالانه است. نیمه شعبان را تبریک گفت. بیشتر وقتها تلفن او مرا متوجه اعیاد مذهبی و ملی می کند. شب یلدا و هاشم آقا ، مبعث ، چهارشنبه سوری ، خیدیر نبی ، نوروز ، اربعین و … بعد از سلام و احوالپرسی
گفت : خبر داری ظهور آقا امام زمان نزدیک است . به این زودیها خواهد آمد.
گفتم : از کجا فهمیدی ؟
گفت : از یک جائی فهمیدن ندارد که دختر ! مادربزرگم می گفت که آقا زمانی می آید که ظلم و فساد دنیا را بگیرد. برادر کشی رواج پیدا کند . چین اویغورها را بی رحمانه می کشد. اسرائیل وفلسطینی ها زن و بچه همدیگر را قتل عام می کند. فلان جا بمب می گذارند . بهمان جا دسته دسته می کشند. داعش مسلمان تر از حضرت محمد ( ص ) شده است. همین وطن خودمان طفلک جوانان مثل برگ خزان به زمین می ریزند و پدران و مادران را به عزایشان می نشانند. حالا وقت آمدن آقاست. از ملک عرب می آید . سوار بر اسب سفید می آید. در دستش شمشیری بران دارد آنقدر خون می ریزد که در رودخانه ها به جای آب خون جاری شود.
اینجا که رسید حرفش را قطع کرده و گفم : این حرفا چیه که می زنی ؟ اگر او هم برای کشتن بیاید چه فرقی با آقاهای فعلی دارد ؟ این حرفها را کی یادت داده ؟
گفت : خودم می دانم مادربزرگم یاد می داد.
عجیب است مادربزرگ من همچین حرفهائی را نمی زد. او فقط از آمدن آقا و از گستردن عدل و مساوات و برابری و ریشه کن کردن فقر و بدبختی سخن می گفت. ازگل صنم خاتون خواستم که به حرفهایش ادامه ندهد. مرا با خاطرات شیرین به طعم لذیذ قورابیه تبریز ، به گوارائی شربت بید مشک ارومیه و خوشبو با عطر گل اطلسی ائل گلی تنها بگذارد.

  Posts

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]

Dezember 8th, 2021

بهرام گور

نظامی در هفت پیکرش می فرماید: یزدگرد، پدرِ بهرام گور، پادشاهی ستمگر بود. او پادشاهی تند و تیز بود و […]