List

سریال سلطان سلیمان قانونی و همسرش خرم سلطان به پایان رسید.  دست اندرکاران سریال پس از اندکی استراحت ، کار را دوباره از سر گرفتند. این بار نوبت به سلطان احمد ، نبیره ی سلطان سلیمان  رسید.
در دو قسمت اول و دوم این سریال می بینیم که ، صفیه سلطان ، مادربزرگ احمد شاه نوجوان ، برای نوه اش هدیه ای تدارک می بیند. به فرمان او دخترکی را به زور از آغوش خانواده اش جدا کرده و به کاخ توپ قاپی می آورند تا به احمد شاه هدیه کنند . او می گوید : من انسانم . بز و گوسفند و آهو نیستم.
اما کسی اعتنائی نمی کند.
طبق آداب عثمانی ها ، احمد شاه موظف است که برادر کوچکش شاهزاده مصطفی را به قتل برساند. اما در آخرین لحظات دلش راضی نمی شود و برادر خوانده کوچولویش را از مرگ نجات می دهد. طنابی را که به دور گردنش پیچیده تا نفس را از او بگیرد ، باز می کند. برادر را در آغوش گرفته و نوازش می کند.

  Posts

Juni 28th, 2022

صدای گریه می آید

همه چیز فدای عشق؟عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد […]

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]