List

برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.
هر ماه یکی از قصه های من و بابام همراه با شرح داستان در پیک ( یادم رفته نوآموز یا دانش آموز ؟ ) چاپ می شد. پدرم قبل از ورق زدن پیک ، پشت آن را برمی گرداند و قصه من و بابام را با صدای بلند می خواند. طفلک برادرکوچک چقدر می خندید. نه تنها او که ما ، همه این قصه ها را از زبان پدر می شنیدیم و لذت می بردیم. مادربزرگم می گفت: شما پدر و پسر کپی این من و بابام هستید با این تفاوت که آقا سبیل ندارد. بعدها که رشد جای پیک را گرفت دیگر قصه های من و بابام پشت جلدش چاپ نشد.
راست هم می گفت . او گاهی از پدر می خواست گاری بازی کنند و پدرم مثل قصه های من و بابام ، دو پای او را می گرفت و او با دو دست راه می رفت و پدرم هم مثل گاری به جلو می راندش . ( تیله بازی و زققه و آشییق و دوچرخه سواریشان ) چقدر این پدر و پسر به هم نزدیک بودند. مثل قصه های من و بابام.
اما من سه جلد کتاب قصه های من و بابام را دارم و هر وقت می خوانم صدای پدرم و خنده های کودکانه برادر کوچک در گوشم طنین می اندازد. او که زودتر از موعد رفت و بابا را با قصه هایش تنها گذاشت.
*
آدم برفی لگدزن
زمستان بود و برف سنگینی باریده بود. من و بابام یک آدم برفی بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست کردیم. یک جارو هم توی دستش فرو کردیمو یک ظرف هم به جای کلاه روی سرش گذاشتیم.
صبح روز بعد ، تا از خواب بیدار شدم و سراغ ادم برفی رفتم ، دیدم خراب شده استو روی زمین افتاده است. دوقاتم تلخ شد و گریه ام گرفت.
بابام دیده بود که شب مردی آمده بود و آدم برفی ما را خراب کرده بود. فکری کرد و تصمیم گرفت که آن مرد را برای کار بدی که کرده بود تنبیه کند. یک پیراهن سفید بلند پوشید. روی پارچه ای چشم و ابرو و دهان و بینی کشید. پارچه را روی سرش انداخت. یک جارو هم در دست گرفت. آن وقت رفت و مثل آدم برفی ، جلو در خانه مان ایستاد.
من از پنجره اتاقمان نگاه می کردم. دیدم که مردی آمد و خواست آدم برفی را خراب کند. تا آن مرد دستش را به طرف آدم برفی دراز کرد ، بابام لگد محکمی به پشت او زد. بعد هم آرام مثل آدم برفی همان جا ایستاد. فقط یادش رفته بود که دستهایش را مثل آدم برفی از هم باز نگاه دارد.
مرد که تعجب کرده بود که این دیگر چه جور آدم برفی است که می تواند لگد بزند.
*
تپیک ووران قار قولچاغی
قیشیدی ، بیر آغیر قار یاغمیشدی. بابامنان من قاپیمیزین قاباغیندا بیردنه یئکه و گؤزل قار قولچاغی قاییردیق. بیردنه سوپورگه الینه وئردیک بیر قابی دا بؤرک یئرینه باشینا قویدوخ.
سحر تئزدن یوخودان دوروب قار قولچاغینی گؤرمه یه گئتدیم. وای ! قار قولچاغی خاراب اولوب یئره دوشموشدو. چوخ خینوو ائلدیم. آغلاماغیم گلدی.
بابام گؤرموشدو کی بیر کیشی گلیب کئچه نده اونو خارابلییب کئچیب . اونا گؤره ده ایسته دی او کیشینی بیر ایپ اوسته قویا.بیر دنه آق اوزون پالتار اینینه گئیدی . بیر پارچانین دا اوستونه آغیز بورون قاش گؤز چکیب ، اوزونه چکدی. بیردنه ده سوپورگه الینه آلدی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچیب قاپیمیزین قاباغیندا دوردو.
من پئنجره دن ائشییه باخیردیم. گؤردوم بیر کیشی گلیب ایسته دی قار قولچاغین خارابلییا ، تا الینی قار قولچاغینا ساری اوزالتدی ، بابام بیر گؤزل تپیک اونون دالیسینا ووردو. سورادا چوخ یاواش قارقولچاغی کیمی دوز دوردو. اما یادیندان چیخمیشدی کی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچا.کیشی حیرت ده قالمیشدی « بو نه قار قولچاغیدی کی تپیک وورا بیلیر !!!!»

  Posts

September 20th, 2022

سیف فرغانی چه خوش می فرماید

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت، غبارش فرونشستگردِ سَمِ خَرانِ […]

September 11th, 2022

جانِ من مولانا

دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم […]

September 5th, 2022

دعانویس – دیروز

سالها پیش،گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد […]

August 25th, 2022

دمی با عطّار

ره میخانه و مسجد کدام استکه هردو بر من مسکین حرام استنه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه […]

August 18th, 2022

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، […]

August 10th, 2022

امیرهوشنگ ابتهاج

امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»گفت:« خود شهریار را.»ایران ای سرای امیدبر […]

August 5th, 2022

غرق در خوشی؟

می پرسم:« نئجه سن؟ نه وار نه یوخ؟ کئف مئف سازدی؟ /چطوری؟ چه خبرها؟ حال و احوال خوبه؟»جواب می دهد:« […]

Juli 29th, 2022

حضرت مولانا می فرماید

چونکه حکم اندر کف رندان بودلاجرم ذوالنوّن در زندان بود*چون قلم در دست غدّاری بودبی گمان منصور بر داری بود*از […]

Juli 24th, 2022

خواجه عبدالله انضاری

نامش آشناست. آشنا درکتابهای درسی، با توضیحی مختصر درباره اش. درباره اش آنچه که به خاطرم مانده تاریخ تولد و […]

Juli 10th, 2022

عید بر عاشقان مبارک باد عید قربان است و صدای عطیه خانم را که به بهانۀ تبریک عید، زنگ زده […]