List

در همسایگی ما  ،  زن جوانی زندگی می کرد  که بزرگترین آرزویش ، سفر حج  و حاجی خانم واقعی شدن بود. اوبچه های قد و نیم قد و مادرشوهر و پدرشوهر پیری داشت. آنها فقیر بودند و زندگی شان به سختی می گذشت. دوستان این زن بین خودشان او را حاجی خانم صدا می زدند و می گفتند که خدا کریم است و بالاخره روزی سفر حج قسمت او هم خواهد شد. همین طور حاجی خانم صدا کردن ها موجب شد که در و همسایه نیز او را حاجی خانم صدا کنند. روزگار سخت فقر و تنگدستی سپری شد. از قدیم گفته اند قره گونون عمرو آز اولار ( عمر روزگار سیاه همیشه کوتاه است.) بچه ها بزرگ شدند و هر کدام صاحب کار و زندگی شدند و توانستند به بهانه روز مادر و روز پدر که سالی چند بار در تاریخ های مختلف جشن گرفته می شود ، برای پدر و مادر هدیه بخرند و اکنون نوه ها نیز به آب و نانی رسیده وبه حاجی خانم کمک نقدی نیز می کنند و حاجی خانم پولهایش را جمع می کند به این امید که سال آینده به سفر حج برود. هر سال قبل از ثبت نام پول سفر و هدایائی را که می خواهد از آنجا بیاورد ، جمع می کند . اما موقع ثبت نام و واریز کردن به حساب ، پول کم می آورد. هر بار که می پرسی پس پولی که جمع کرده بودی ( خودت گفتی که پول کامل است.) چه شد؟می گوید:« می خواستند برای دختر فلان کس جهیزیه تهیه کنند یک مثقال پول دادم. برای بهمان کس کلبه ای خریده اند و پول آب و برق ندارد دو مثقال دادم. آن یکی شوهرش مرده و با بچه هایش مانده اند و خانه ندارد و برای این که صاحب خانه بیرونش نکند با دوستان جمع شده ایم هر ماه نیم مثقال می دهیم تا اجاره خانه اش تامین شود و الی آخر.»
حاجیه خانم می گفت:« فکر نمی کنی به خاطر ساده دلی ات در و همسایه سرت کلاه بگذارند؟»
جواب می داد :« چه کلاهی؟ چه کسی می خواهد سرمان کلاه بگذارد؟ من و دوستان به محله های فقیر نشین می رویم و با چشم خودمان فلاکت را می بینیم. والدین باید دیوانه باشند که به خاطر چند مثقال پول بچه هایشان را از صبح تا شب توی کوچه پس کوچه های فقیر نشین لخت و پابرهنه بگردانند. ما به چشم خود می بینیم که بر مردم چه می گذرد.»
حاجیه خانم می گفت:« الحمدالله که دیگر فقیر و گرسنه نداریم . شهرها آباد و زیبا شده اند. در جاهای دیدنی اش که گردش می کنی دل و جانت روشن می شود. برای کمک به مردم فقیر هم اداره و بنیاد خیریه فراوان داریم. اینها کار نمی کنند وفقیر می شوند. ما چرا باید از هست و نیست بیفتیم. تازه قبل از سفر می رویم و سهمی می دهیم و مالمان را تمیز می کنیم. حالا گناهش به گردن کسی که سهم را به مقصد نمی رساند. خلاصه بگویم که سفر حج بر شما واجب است. نمی روی گناه خودت است.»
جواب می داد:« کجا آباد شده؟ فکر می کنی تهران فقط شمال شهر و تبریز فقط ولی عصر است و بس؟ اگر دوست داری شهر را خوب بگردی و لذت ببری ، بیا یک روز با هم گردش کنیم. خیلی جاهای دیدنی می بینی و حالت حسابی جا می آید. تازه مگر من خودم کور و چلاقم که کارم را به دیگری بسپارم ؟ بیلیرسن اؤزگه اؤزگه نین نامازینی نه جورسو قیلار؟ ( می دانی آدمی نماز یکی دیگر را چگونه می خواند؟)  با دیدن زندگی مردم ، دیگر برای سفر حج عجله ای ندارم. هر وقت قسمت شد می روم.حرفهایش مرا یاد شعری انداخت که چند سال پیش در وبلاکستان خواندم و ترکی اش را هم نوشتم.

  Posts

Februar 5th, 2019

یک جفت مرغ عشق

برای خرید دانه به پرندگان کوچه مان، وارد فروشگاه حیوانات شدم. فروشنده گفت که اجناس جدید آمده و ارزش دیدن […]

Februar 4th, 2019

دخترک جوراب فروش

روزی از روزهای خنک بهاری سال 2000 است. از سالن انتظار فرودگاه مهرآباد، خارج می شوم. خاتون منتظرم است سلام […]

Januar 29th, 2019

محتشم یوز ایل سریالیندان بیر ندچه آتاسؤزلری

بو آتاسؤزلرین محتشم یوز ایل سریالیندان بیر یئره ییغمیشام لاف اولا بیتیره ساواش ، لاف اولا کسدیره باش ایسلامین آصلانی […]

Januar 16th, 2019

دل خوش – حسین پناهی

جامانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه و نه […]

Januar 12th, 2019

صدا را می شنوی؟

من و هاله ناهار خورده و داریم چای می خوریم. کتاب (طریق بسمل شدن –  محمود دولت آبادی) تازه طریق […]

Januar 10th, 2019

کبریت توکّلی عضوی از اعضای خانه های ما

مادرم با کبریت ها اجاق و سماور و گردسوز را روشن می کرد و ما بچه ها چوب کبریت ها […]

Januar 4th, 2019

بایاتیلار، نغمه های حزین

آلما آتدیم نار گلدی کؤینک تیکدیم دار گلدی یاریمدان گول اومموشدوم گول یئرینه، خار گلدی * عزیزیم اؤز گونومه آغلارام […]

Januar 2nd, 2019

سال 2019

شب ژانویه باشد و احساس تنهائی و غربت دلت را تنگ کند. ابری آبستن از اشکِ غم، پرده ای بر […]

Dezember 7th, 2018

حکایت شتر و موش

سن و سالش خیلی کمتر از من بود. به نظرم آنقدر بچه بود که می توانست یکی از دانش آموازنم […]

November 28th, 2018

Weisheit aus Serbien

  „Im Wald lehnt sich Baum an Baum, also warum nicht Mensch an Mensch?“ Weisheit aus Serbien