List

باری… در جایی انگشتی دکمه ای را می فشارد، دستی اهرمی را می کشد و هیولایی از دهانه ای رها می شود و به پرواز درمی آید زیر سقف آسمانی که آبی است، سربی است، ابری است و شاید بارانی. امّا کجا را نشانه گرفته است آن هیولا برای فرودآمدن، آن پروازکننده ای که بال ندارد؟ این را هیچ کس به دقّت نمی داند، حتّی صاحب آن دست یا دارنده ی آن انگشت. بس کسانی از فرودِ ناگهانی آن آگاه می شوند که دیگر نیستند تا به ما بگویندچگونه خبر شدند.
دهانه ی فراخ آن خروجیِ فلزی هنوز بوی دوزخ می دهد.
هه… بیر یئرده، بیر بارماق، بیر دویمه نی باسیر، بیر ال اهرمو چکیر و بیر هیولا، بیر زادین آغزیندان قورتولوب گؤی رنگینده کی گؤیون آلتندا،اوچماغا باشلیر. هوا بولوت دور، بلکی ده یاغیر. آنجاق بیلینمیر او هیولا، او قانادسیز اوچان، هارانی نیشان توتوب؟ هئچ کیم بیلمیر. حتی او بارماق یا او الین یییه سی. ائله ده اونلار بو بیردن – بیره آتیلان دان خبرلری اولاجاق کی داها آرامیزدا دئیللر، بیزه نه سایاق خبرلری اولماقلارینی تعریفله سین لر.
او گئنیش دمیرین آغزی هله ده جهنم قوخویور.

  Posts

November 18th, 2019

الیزابت ها

میان ماه من تا ماه گردن – تفاوت از زمین تا آسمان است الیزابت زلبرت – الیزابت زلبرت را به […]

November 13th, 2019

جیک جیک مستونت که بود

اورقیه آنا پیرزن جالبی بود. برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود  روزی […]

November 12th, 2019

کلنگت را بردار

داشتیم وبگردی می کردیم که به  عبید زاکانی و سخنان شیرین اش رسیدیم. گفتم:« این عبید زاکانی عجب طناز با […]

November 3rd, 2019

اگر او بتواند

هاله:« خبر را شنیدید؟ دخترِ گل صنم مردود شد صالیحا:« طفلک گل صنم! صبح تا شب کار می کند که […]

November 1st, 2019

وارین وئرن اوتانماز

مردی میان سال است. همراه با زن و بچه هایش، باهزار مکافات و درد از میان دود و آتش و […]

Oktober 18th, 2019

سال ۱۳۸۳

باران بی وقفه می بارد. هوا تاریک و سرد و دلگیر است. باید به گونه ای خود را سرگرم کنم. […]

Oktober 8th, 2019

بیمارستان

اسم بیمارستان که شنیده می شود، دل آدم خود به خود می لرزد. ساده نیست که. بیمارستان یعنی یکی دارد […]

September 23rd, 2019

مهرماه و مدرسه، یادش به خیر

وارد خیابان فرعی می شوم. ساختمان کودکستان، دبستان، گزامت، رئال و… و… همه در یک خیابان و نزدیک به هم […]

September 17th, 2019

کتاب و امانت

باران که قطع شد، هلنا زنگ زد و گفت:« کتابفروشی پیدا کردم که اجناس خیلی ارزانی آورده است. سر کوچه […]

August 31st, 2019

فقیر که بودیم

فقیر که بودیم، خوشبخت بودیم خانه ای دو اتاقه اجاره ای داشتیم. دو اتاق کوچک و یک دهلیز بین دو […]