List

باری… در جایی انگشتی دکمه ای را می فشارد، دستی اهرمی را می کشد و هیولایی از دهانه ای رها می شود و به پرواز درمی آید زیر سقف آسمانی که آبی است، سربی است، ابری است و شاید بارانی. امّا کجا را نشانه گرفته است آن هیولا برای فرودآمدن، آن پروازکننده ای که بال ندارد؟ این را هیچ کس به دقّت نمی داند، حتّی صاحب آن دست یا دارنده ی آن انگشت. بس کسانی از فرودِ ناگهانی آن آگاه می شوند که دیگر نیستند تا به ما بگویندچگونه خبر شدند.
دهانه ی فراخ آن خروجیِ فلزی هنوز بوی دوزخ می دهد.
هه… بیر یئرده، بیر بارماق، بیر دویمه نی باسیر، بیر ال اهرمو چکیر و بیر هیولا، بیر زادین آغزیندان قورتولوب گؤی رنگینده کی گؤیون آلتندا،اوچماغا باشلیر. هوا بولوت دور، بلکی ده یاغیر. آنجاق بیلینمیر او هیولا، او قانادسیز اوچان، هارانی نیشان توتوب؟ هئچ کیم بیلمیر. حتی او بارماق یا او الین یییه سی. ائله ده اونلار بو بیردن – بیره آتیلان دان خبرلری اولاجاق کی داها آرامیزدا دئیللر، بیزه نه سایاق خبرلری اولماقلارینی تعریفله سین لر.
او گئنیش دمیرین آغزی هله ده جهنم قوخویور.

  Posts

Juni 30th, 2019

gib mir mein Herz zurück

قلبم را پس بده فارسی قلبم را پس بده خنده تو مصنوعیست دیگر فکر تو پیش من نیست نوازشت مصنوعیست […]

Juni 19th, 2019

ما اهل کجا هستیم؟

دارد بار و بندیلش را جمع می کند. می گوید:« سی و چند سال است اینجا هستم. سی سال با […]

Juni 10th, 2019

آنجل خانِ من

یک جفت سیاه و یک جفت نارنجی خوش رنگ، چقدر زیبا بودند. با هم شنا می کردند و می خوردند […]

Juni 9th, 2019

عید پنجاهه یا (Pfingsten )

دوشنبه دهم یونی مصادف با عید پنجاهه  یعنی نزول روح القدس بر حواریون ، تعطیل رسمی است.  در این هوای […]

Mai 5th, 2019

یک حکایت از محله ما

بچه که بودیم ، آخر خرداد ماه امتحانات ثلث سوم را که می دادیم و تمام می شد، ما می […]

Mai 1st, 2019

تکه ابرهای سفید من

یادش به خیر دورۀ دبیرستان، فیزیک و شیمی و جبر نیز به کتابهای درسی مان اضافه می شد. درست یادم […]

April 28th, 2019

پدر است دیگر

پدر است دیگر. مثل کوه استوار و شکست ناپذیر، پشتیبان فرزندان، به چشم فرزند شیری ژیان. راست قامت و استوار […]

März 14th, 2019

رقئییب

پدرم، پدر داغدیدۀ مهربانم، در این شب آرزوها، اولین پنج شنبه ماه رجب ( رقئییب) حلوائی می پزم به شیرینی […]

Februar 28th, 2019

طریق بسمل شدن – محمود دولت آبادی

باری… در جایی انگشتی دکمه ای را می فشارد، دستی اهرمی را می کشد و هیولایی از دهانه ای رها […]

Februar 27th, 2019

مهربان مادرم

باور ندارم ، این اوست که آهسته قدم برمی دارد و به سوی من می آید. این اوست که مهر […]