List

در میان آذربایجانیها کمتر کسی است که با اشعار نغز شهریار آشنائی نداشته باشد . من نیز از زمانی که چشم باز کردم ، با اشعار او زندگی کردم . گوئی او نیز مثل پدربزرگم عضوی از اعضای خانه مان بود . حیدربابایش را در فرصت کمی که امانت گرفته بودم با عجله نوشتم و سپس در فرصتی دیگر با خودنویس در دفتر مخصوص پاکنویسی کردم . به خیال خودم با خودنویس خوش خط نوشته می شود و حرمتش باقی می ماند. وقتی برای پدربزرگم می خواندمش ، لحظه لحظه زندگیش مرور می شد . زمانی که می خواندم
آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهائی که خودم را لوس می کردم
آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر روهائی که با چوب اسب سواری می کردم
به یاد دوران کودکیش و چوبی که جای اسب را برایش می گرفت ، لبخندی کودکانه بر لبانش نقش می بست . دوباره می خواندم
عمه جانین بال بلله سین ییه ردیم / لقمه قاضی عسل عمه جان را می خوردم
سوندان دوروب اوس دونوموگییردیم / بعد پیراهنم را می پوشیدم
از خاله اش که وقتی برایش ماست تازه می برد ، او نیز بر گونه خواهرزاده کوچکش بوسه می زد و برایش ساندویچ عسل می داد ، یاد می کرد . برایش می خواندم
قاری ننه گئجه ناغیل دیینده / وقتی پیرزن شب قصه می گفت
کولک قالخیب قاب – باجانی دوینده / وقتی باد شدید در و پنجره ها را به هم می کوبید
از قصه های ملک محمد و دیو و کچلجه و از ایامی که مجله و تلویزیون و رادیو نبود و آنها قصه ها را با روایت مادربزرگ و زیر کرسی می شنیدند ، قصه ها تعریف می کرد ..
وقتی می خواندم
بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردو / شب بود و مرغ شب می خواند
آداخلی قیز به ی جورابین توخوردو/ دختر نامزد برای نامزدش جوراب می بافت
به یاد دوران نامزدی اش ، جوراب پشمی دستباف اولین هدیه از نامزدش ، نامزدبازی اش و رفتن به خانه نامزد و درآوردن کفشهایش دم در به خیال اینکه صدای کفشهایش موجب می شود که پدر و برادرها متوجه ورودش شوند ، می افتاد و لبخندی شیرین بر لبهایش می نشست .
وقتی شعر پدرم را برایش می خواندم او نیز با آن سن و سال اشک از چشمانش سرازیر می شد . زیرا او نیز وقتی به ماکو سفر می کرد از آن کوچه پس کوچه های قدیمی و جای پای پدر ، بوی صفای پدرش را می جست .
دبیری که شعربسیار لطیف و زیبای بهجت آباد خاطره سی را سر کلاس آورد . شعر را نه یکبار نه دو بار بلکه چندین بار خواندیم . وقتی به خانه رسیدم ازبر بودم . پدرم چقدر با اشتیاق آن را با صدای بلند برای مادرم خواند . آن شب را ، آن صدای پدر را و آن لبخند سرشار از لذت و تحسین مادر را فراموش نمی کنم .
جنگ که شد ، صدام که بی رحمانه و با اسلحه های مدرن و شیمیائی به جان جوانان افتاد ، پدر از دیوان شهریار شعر انیشتن را یافت و خواند .
اشعاری که در سوگ مادر و خان ننه سرود ، مگر از خاطره ها رفتنی است ؟
در آن وانفسای ترک خر و غیره شعر الا تهرانیا انصاف می کن او آب خنکی بود بر دل شکسته و رنجیده مان . او احساس و غرور نوجوانان و جوانان را می شناخت .
شهریار در لحظه لحظه خاطرات ما جای خاص خودش را دارد . تاریخ شفاهی ، اعیاد ، سوگواریها ، شادیها و حتی بازیهای کودکانه ما . وقتی با دختردائی و دختر عمه و دخترهمسایه و داداش بزرگه و پسر دائی بزرگه و کوچکه دور هم جمع می شدیم و شعرلشمه ( مشاعره ) بازی می کردیم وقتی بیت کم می آوردیم این شعر طنز را که فقط مصراع اولش را شهریار سروده ، می خواندیم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
می رود طیاره از روی زمین بالا چرا
اکنون می گویند مداح بود . مداح آن و این بود ؟ مگر تا چند دهه پیش آن یکی آریامهر همایونی و اعلا حضرت کمر بسته امام رضا ( ع ) نبود ؟ مگر نمی گفتند او پدر ملت است ؟ ذهن کودکیم را این معما اشغال کرد که این مرد کم سن و سالتر از پدربزرگم چگونه پدر اوست . مگر پدر نباید بزرگتر از پسرش باشد؟ مگر نه این است که خیلی ها هنوز هم که هنوز است هاله نورانی بالای سر این و آن می بینند ؟ تازه خیلی از شعرای معروف که آثاری بس ارزشمند دارند مداحی کرده اند و این دلیل نمی شود که زحماتشان را نادیده بگیریم

اکنون نه سریال سرگذشت او را تماشا می کنم و نه هجوش تاثیری در احساسم نسبت به او دارد . زیرا جای جای دفتر خاطرات زندگیم سرشار از اشعار نغز و دلنشین اوست . دیگر جائی برای سریال سرگذشت او و شب شعرش و هجوش باقی نمانده است .
..
اول باشی مندن استقبال ائتدیز / اول از من استقبال کردید
سوندان دوروب ایشیمده ایخلال اتئدیز / سپس در کارهایم اخلال کردید
اؤز ظندیزجه استادی اغفال ائتدیز / به خیال خودتان استاد را اغفال کردید
عیبی یوخدور ، گئچر گئده ر عموردور / عیبی ندارد عمر است می آید و می گذرد
قیش دا چیخار اوزو قارا کؤموردور / زمستان هم می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند
..
عاشیق دئیه ر : بیر نازلی یار واریمیش / عاشق می گوید : یار نازنینی بود
عشقینده اودلانیب یانار واریمیش / در آتنش عشق می سوخت و خاکستر می شد
بیر سازلی سؤزلو شهریار واریمیش / شهریاری با سوز و ساز بود
اودلار سؤنوب اونون اودو سؤنمویوب / شعله ها خاموش شده اتش عشق او خاموش نشده
فلک چؤنوب اونون چرخی چؤنمویوب / فلک برگشته و چرخ او برنگشته
..

کیم قالدی کی بیزه بوغون بورمادی / کی ماند که به ما سبیل تاب نده
آلتدان – آلتدان بیزه کلک قورمادی / مخفیانه به ما کلک نزد
بیر مرد اوغول بیزه هاوار دورمادی / جوانمردی از ما حمایت نکرد
شیطانلاری قوجاقلاییب گزدیز سیز / شیطانها را بغل کرده گردیدید
اینسانلاری آیاقلاییب ازدیز سیز / انسانها را لگد کرده زیر پا له کردید
..
بندهای 111 – 120 – 109 حیدربابایه سلام جلد دوم

  Posts

Juni 28th, 2022

صدای گریه می آید

همه چیز فدای عشق؟عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد […]

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]