List

تابستان بود ، دخترمدرسه ای بودیم ، سوم شعبان بود ، خانه مان مجلس روضه بود ، ملا آمد و روضه نخواند بلکه چند آیه خواند و صلوات فرستاد و گفت روز مولود است و گریه روا نیست. فاتحه خواند و رفت. ما ماندیم و یک عالمه مهمان و کلوچه اهری و نازک چیده شده بر دیس های چینی مادر و چائی گلاب .

گفتیم : « مولود است و جای رقص و پایکوبی خالیست

حاجیه خانم گفت :« واخسئی !! استغفرالله !! موسیقی گناهه گناه

علویه خانم سینی خالی چای را از دست من گرفت و شروع به زدن و تولدت مبارک گفتن کرد. حاجیه خانم صدایش درآمد و گفت : « واخسئی ! واخسئی ! زن خجالت بکش داری دایره می زنی؟»

علویه خانم جواب داد :« دایره نیست که . سینی است. نترس گناه نیست زنخیر ندارد که

آنقدر حاجیه خانم استغرالله و واخسئی و آوا و ای وای کرد که علویه خانم سینی را زمین گذاشت . همسایه ها بعد از صرف شیرینی و چائی گلاب خداحافظی کردند و به خانه شان رفتند . ما ماندیم و فامیل و اقوام دور و نزدیک. عصر مردها هم آمدند هوا خوش بود و هرکسی ماشین ژیان و پیکان و از این حرفها داشت. گفتند هوای به این خوبی و روز به این مبارکی چرا خانه نشستیم . سوار شوید و به شاهگلی ( همان ائل گلی ) برویم. همگی سوار شدیم توشه مان کلوچه اهری و نازک و شکرپنیر و کانادادرای بود. پدربزرگ و مادربزرگ و بقیه ریش سفیدها خانه ماندند و ما رفتیم. چه عصر و شب به یاد ماندنی بود. ائل گلی بود . ماشینهای بزک کرده عروس و دامادها و بوق ماشینهای پشت سرشان و صدای موزیک شاد شاد و مردی که جلو اتومبیل ها می رفت و با صدای بلندی که از داخل اتومبیل ها به گوش می رسید می رقصید و داماد برایش شاباش می داد. یکی می گفت این مرد دیوانه است و دیگری می گفت فقیر است و آمده شب عیدی نان بچه هایش را ببرد . داخل یک پیکان سفید بزک شده عروس و داماد بسیار خجالتی نشسته بودند . از آنها خوشم آمد فکر کردم آنها نیز گل اطلسی را دوست دارند. چند بوته گل اطلسی چیده و دسته کردم و دستم را از پنجره بازاتومبیل ، به سوی عروس دراز کردم و گفتم :« الهی که خوشبخت شوید.» عروس خجالتی دست دراز کرد و دسته کوچک اطلسی را از من گرفت . به جای تشکر لبخند شیرینی تحویلم داد. نمی دانم در عالم خودم فکر کردم به این زوج خوشبخت بهترین هدیه را داده ام .

سوم شعبان و نیمه شعبان در ذهنم به عنوان جشن و عروسی و پایکوبی نقش بسته است.امسال همراه با انار خاتون و گل یاس از خانه بیرون زدیم تا غربتمان را با هم قسمت کنیم. زیر پایمان گل و درخت و سبزی و رودخانه و یک دنیا زیبائی طبیعی بود. قرار بود به میمنت این روز شادی کنیم و روز خوشی را بگذرانیم . اما خود به خود از مرگ و نیستی و غم فرزند و داغ دل مادر سخن گفتیم. از شیرزنان و شیرمردانی که ثابت کردند ایرانی تروریست و شرورو … نیست. وقتی دل آرامش ذهنی ندارد ، وقتی آدمی نگران است خوشی نیز معنی خود را از دست می دهد.چقدر دوست دارم این هموطنانم را .به امید بازگشت شادی ها و جشن ها

*

عزیزیم قارا گونه / عزیز من تیره بخت

آغ گونه قارا گونه /سفید بخت تیره بخت

آرزوم بودور کی ائلیم / آرزوم از خدا این است که ملتم

دوشمه سین قاراگونه / هرگز تیره بخت نشود

*

عزیزیم نار آغاجی / عزیز من درخت انار

بار وئره ر نار آغاجی / میوه می دهد درخت انار

من ائلیمدن کئچمه رم / من از ملتم روی گردان نمی شوم

قورولا دار آغاجی/ حتی اگر چوبه دار برایم مهیا شود

  Posts

Dezember 2nd, 2017

ریزعلی خواجوی – دهقان فداکار

ریزعلی خواجوی سالهاست با داستان فداکاری اش زندگی می کنیم. کلاس سوم ، با او مشق و دیکته نوشتیم . […]

November 26th, 2017

اندیمشک

چهارم آذر سال 1365 روزی بود که ارتش عراق، شهر اندیمشک را هدف بمباران هوائی خود قرار داد. بر اثر […]

November 12th, 2017

به یاد دوست جانم

بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم […]

Oktober 31st, 2017

برای ارونقی کرمانی و ر . اعتمادی

یادش به خیر بچه که بودیم ، تلویزیون و ماهواره و اینترنت و … نبود. کتاب هائی که در دست […]

Oktober 28th, 2017

پرنده من – فریبا وفی

روزی از روزهای آفتابی و دلنشین پائیزی است. با هیجان و دلی خوش سوار قطار می شوم. راه دور و […]

Oktober 27th, 2017

محله میزین مؤمون خانیملاری

راستاکوچه ، تبریزین قدیمکی محله لریندن بیری دیر. اوزون کوچه لریایله، اوزون ، داراشلیق ائن سیز ، بوروخ – بوروخ […]

Oktober 9th, 2017

زنگ انشا – پاییز را تعریف کنید

زنگ انشا ، همگی دفاتر انشایمان را روی نیمکت گذاشته و منتظر شدیم تا خانم معلم یکی یکی صدا کند […]

Oktober 7th, 2017

کفن سفید ذوالجناح

صبح عاشورا ، دوست جان آمد و گفت : دختر چرا نشسته ای ؟ ذوالجناح همسایه را آماده کرده اند. […]

September 26th, 2017

تا نباشد چوب تر

نوه ام کلاس اولی است. روز اول مدرسه ، با کیفی مخروطی شکل که مادرش پر از شکلات و خوردنی […]

September 21st, 2017

به یاد فریدون مشیری

یکی از روزهای سرد پاییزی بود. من و مهناز و مهرناز و پریناز دور هم نشسته و از این در […]