List

ریزعلی خواجوی
سالهاست با داستان فداکاری اش زندگی می کنیم.
کلاس سوم ، با او مشق و دیکته نوشتیم . برایش انشا نوشتیم. جمله نویسی مان را فداکاری هایش پر کرد. وقتی از دانش آموزان خواستم با کلمه های زیر جمله بسازند ، چنین نوشتند:
لباس – دهقان فداکار لباسهایش را آتش زد.
راه آهن – ریزعلی خواجوی هر شب از کنار راه آهن می گذشت.
روستا – ذیرعلی خواجوی روستائی بود.
سرد – دهقان فداکار در هوای سرد لباسهایش را درآورد.
آتش – رانندۀ قطار با دیدن آتش توقف کرد.
درس « دهقان فداکار » را خواندیم و تدریس کردیم. امشب که خبر درگذشت اش را شنیدم، بی درنگ کتاب فارسی کلاس سوم را آورده و صفحاتش را ورق زدم و دیدم که نه او نمرده و زنده است. با نیم تنه ای عریان و مشعلی در دست، منتظر رانندۀ قطار است که او و مسافرینش را از خطر مرگ برهاند.
روهش شاد و یادش گرامی.
و این متن درس دهقان فداکار که دیگر در کتاب درسی کلاس سوم نیست. ( بجز عکس و چند خطی درباره اش)

دهقان فداکار
غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریز علی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریز علی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریز علی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریز علی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.
ریز علی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریز علی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.

  Posts

April 19th, 2018

پدرم

پدرم ، پدر مهربانم هشت سال از کوچ ات گذشت. آخرین بار که دیدمت ، جوان و زبر و زرنگ […]

April 18th, 2018

آغزیم آشا، باشیم داشا

این ضرب المثل را وقتی به کار می بریم که جوانی و نداری و مشکلاتت فراوان است و یا به […]

April 12th, 2018

میازار موری که دانه کش است

روغن مورچه در مورد روغن مورچه و استفاده از آن تا کنون نه دیده و نه شنیده بودم. امروز بطور […]

April 11th, 2018

آن قدیمها یادش به خیر

هفتم اوخوردوم. بیر ایل اولوردوکو تلویزیون شهریمیزه گلمیشدی . آخشاملار برنامه لری باشلیردی ، گئجه ساعات اون ایکی ده ده […]

März 8th, 2018

روز زن و دسته گلی که هدیه به من بود

داشتم بی خیال از دنیا و آخرت خانه تکانی می کردم که زنگ در خانه به صدا درآمد. در را […]

Februar 19th, 2018

Aytekin Ataş -Bir Gün

Aytekin Ataş Bir Gün Her can bedenden ayrılır bir gün هر روحی از بدن خارج می شود روزی Her ağaç […]

Februar 16th, 2018

دبیر تاریخ ما – شاهان

دبیر تاریخ ما می گفت: « نوجوان که بودم عاشق شاه و شاهان بودم.  با خود می گفتم که ای […]

Februar 3rd, 2018

بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه […]

Februar 2nd, 2018

هدیۀ مادر

شیرین است ، به شیرینی لالائی های مادر خوش رنگ است به خوش رنگی صورت سفید و گلگون مادر خوشمزه […]

Januar 18th, 2018

چشمهایم

  بچّه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد […]