List

داشت از روبرو می آمد . با خودش حرف می زد. می خندید. عصبانی می شد. نصیحت می کرد. این کار همیشگی اش بود. مرا که دید ، ایستاد و مودبانه سلام کرد. پیشانی و چانه اش را پانسمان کرده بودند. گفتم : خدا بد ندهد ، چه اتفاقی افتاده ؟

گفت : هیچی دیوانه ها سنگم زده اند.

گفتم : یعنی چه ؟ چرا سنگت زده اند؟

گفت: چه بدانم؟ والله به خدا من کاری به کار کسی ندارم. دوسه تا پسر دیوانه تا مرا می بینند سر به سرم می گذارند. هو می کشند ادایم را درمی آورند. خیلی وقتها سعی می کنم خویشتن داری کنم . اما نمی شود دیگر. پریروز از کوره دررفتم و دنبالشان کردم. به طرفم سنگ پرتاب کردند و به پیشانی و چانه ام خورد و خون آمد . ماشین پلیس را دیدم و ازشان کمک خواستم . مرا به بیمارستان بردند و پیشانی و چانه ام را پانسمان کردند. هر چه درمورد ضارب پرسیدند ، گفتم اسمشان را نمی دانم . درموردشان اطلاعی ندارم. قرار شد هر وقت آنها را دیدم به پلیس خبر بدهم . نخواستم گرفتار شوند. دیوانه اند دیگر جایشان دیوانه خانه است.

گفتم : چرا نگفتی ؟ کسی که کار خلاف انجام می دهد باید تنبیه شود. حداقل به والدینشان شکایت کن.

لبخندی زد و گفت : والدینشان ! آنها که بد تر از بچه هایشان هستند. یک دفعه سیب زمینی خریده بودم و داشتم به خانه برمی گشتم . دنبالم کردند و ادایم را درآوردند و آنقدر با چوبشان به پلاستیک سیب زمینی زدند که پلاستیک پاره شد و سیب زمینی ها ولوی زمین شدند. من هم از کوره دررفتم و دنبالشان کردم . با چوب محکم زدند . بازویم کبود شد. در خانه شان رفتم و زنگ درشان را زدم . مادرش دم در آمد و موضوع را گفتم . در را نیمه باز گذاشت و به خانه رفت صدایش را شنیدم که به شوهرش می گفت باز بچه ها این دیوانه را دنبالش کردند برو ببین چه می گوید. پدر آمد و بازویم را نشانش دادم و ازش خواستم به بچه هایش بگوید اذیتم نکنند . بچه ها هم که بچه نیستند که . گنده و لنده هور هستند. مرد کمربندش را برداشت و افتاد به جان پسرها آش و لاششان کرد و از من معذرت خواست. حالم خیلی خراب شد. پدردیوانه زنجیری هست جنون دارد. مادر هم دیوانه خفیف است.

خنده ام گرفت و گفتم : از کجا فهمیدی که دیوانه هستند ؟ آن هم از نوع زنجیری و جنون یا خفیف ؟

گفت: خوب معلوم است دیگر . من رفتم در خانه شان مودبانه ازشان درخواست کردم بچه شان را ادب کنند زن دیوانه ام خواند و مرد مثل بیمار سادیسم افتاد جان پسرها. تازه بچه های آدمهای دیوانه که عاقل از آب درنمی آیند. برای همین هم هست که تا خانه و کنار والدین هستند از ترس آنها  ، سیچان دلیگین ساتین آلیرلار /از ترس آنها سوراخ موش را با پول می خرند. وقتی بیرون می آیند زنجیر پاره می کنند و ایته دئییرلر سن قاپما من قاپاجام ، قوردا دئییرلر سن ییرتما من ییرتاجام/ به سگ می گویند تو گاز نگیر من گاز می گیرم .، به گرگ می گویند تو ندر من می درم.
ترو خدا کارمان را می بینی ؟

خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد. از پشت سر نگاهش کردم . از راه رفتنش فهمیدم که در چه حالی است. قدم برداشتنش شبیه رقصی عصبی بود. از راه رفتنش فهمیدم که چقدر دلخور است. در حالی که با خود حرف می زد دور شد . با خود تکرار می کرد که ای خدا حال و روزم را ببین دیوانگان سنگم زنند. متاثر و متاسف گذشتم . این دنیا درست شدنی نیست که نیست. هر جا هم بروی آسمان همین رنگ است که هست.

گویا پروین اعتصامی مرحوم سالها پیش در وصف حال این آدم  چنین سروده است.
گفت با زنجير در زندان شبي ديوانه اي
عاقلان پيداست ، كز ديوانگان ترسيده اند
من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم به پاي
كاش مي پرسيد كس ، كايشان به چند ارزيده اند
دوش سنگي چند پنهان كردم اندر آستين
اي عجب آن سنگ ها را هم زمن دزديده اند
سنگ مي دزدند از ديوانه با اين عقل و راي
مبحث فهميدني ها را چنين فهميده اند
عاقلان با اين كياست ، عقل دور انديش را
در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند
از براي ديدن من ، بار ها گشتند جمع
عاقلند آري ، چو من ديوانه كمتر ديده اند
جمله را ديوانه ناميدم ، چو بگشودند در
گر بد است ، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند
كرده اند از بيهشي از خواندن من خنده ها
خويشتن در هر مكان هر گذر رقصيده اند
من يكي آئينه ام كاندر من اين ديوتنگان
خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند
آب صاف از جوي نوشيدم ، مرا خواندند پست
گرچه خود ، خون يتيم و پيرزن نوشيده اند
خالي از عقلند سرهايي كه سنگ ما شكست
اين گناه از سنگ بود ، از من ، چرا رنجيده اند
به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند
غير از اين زنجير ، گر چيزي به من بخشيده اند
سنگ در دامن نهندم تا دراندازم به خلق
ريسمان خويش را با دست من تابيده اند
هيچ پرسش را نخواهم گفت زين ساعت جواب
زانكه از من خيره و بيهوده بس پرسيده اند
چوب دستي را نهفتم دوش زير بوريا
از سحر تا شامگاهان ، از پيش گرديده اند
ما نمي پوشيم عيب خويش اما ديگران
عيب ها دارند و از ما جمله را پوشيده اند
ننگ ها ديديم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را زان سبب پيچيده اند
ما سبكساريم ، از لغزيدن ما چاره نيست
عاقلان با این گرانسنگي ، چرا لغزيده اند

  Posts

Juni 28th, 2022

صدای گریه می آید

همه چیز فدای عشق؟عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد […]

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]