List

روزی کسل کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت. گفت که اگر با او نروم حوصله تکان خوردن از خانه را ندارد و چند روز قبل ، از دکتر وقت گرفته و نرود نوبت اش می سوزد و مجبور می شود دوباره وقت بگیرد. با او دم در مطب قرار گذاشتم. چترم را برداشته از خانه بیرون آمدم. خدا را شکر که تا اتوبوس راه چندانی نداشتم وگرنه باد لجباز هوس شکستن چترم را داشت. اصلا در آن حال و هوا چتر لازم نبود . چون باران به ساز باد می رقصید و بر سر و صورت آدمی می کوبید. در این اوضاع ، این سیاه سوخته نیم متری به دردم نمی خورد. بستم و به راه افتادم. خوب است در هوایی چنین کسل کننده قطرات خنک باران صورت آدمی را بشوید. بالاخره دم در مطب رسیدم و با هم پیش پزشک رفتیم. بعد به طرف داروخانه به راه افتادیم. چند قدمی به داروخانه مانده ، دختری بسیار جوان را دیدیم که توجه رهگذران را به خود جلب کرده بود. روی زمین نشسته بود. با لباس سیاهی به تن و روسری سیاهی بر سر و لیوان یک بار مصرفی در دست راستش ، از رهگذران تمنای پول و بخشش می کرد. در این ولایت نیز گدا کم نیست. اما دیدن این گدا با این سن و سال موجب تعجب بود. نه تنها ما که اکثر رهگذران با تعجب و افسوس نگاهش می کردند. مردی درشت اندام سوار بر صندلی چرخ دار الکتریکی ( از همانها که فرمان و ترمز و … دارد ) از کنار دخترک گذشت. دختر لیوانش را جلو او گرفت و خواهش کرد. مرد با صدائی بلند گفت : می بینی فلج هستم اما باز دارم سر کار می روم. حیف جوانی ات نیست؟ می خواهی یک عمر همین جا بنشینی و گدایی کنی؟ برو کار کن تا از زندگی لذت ببری.
دختر جوابی نداد . پیرزنی که چشم به او دوخته بود ، نزدیک شد و گفت: یعنی چه ؟ عقلت درست کار می کند؟ من سن و سال تو بودم هر روز صبح تا محل کار دو کیلومتر پیاده راه می رفتم. برو کار کن. بیا خانه من کمکم کن دستمزد بدهم.
دختر باز جوابی نداد. پیرزن سری به تاسف تکان داد و گذشت. گل صنم گفت : حیف پاهات نیست ؟ روی اسفالت نشسته ای . فردا پس فردا فلج می شی رماتیسم و هزار درد بی درمان می گیری. بلند شو دختر.
دختر دهان باز کرد و گفت : چه کنم دارم نان درمی اورم.
گل صنم اول به فارسی گفت: ای خاک توی سرت با این نان درآوردن.  بعد به آلمانی گفت:  برای نان درآوردن خیلی امکانات هست. برو اداره کار، برو کلاس های کارآموزی . کار یاد بگیر. تو که نمی خواهی تا آخرعمرت همین جا بنشینی. کسی نمی گیردت دختر ترشیده می شی ها.آخه پسر بیچاره دختر گدا رو می خواد برای چی.
وای خدایا امان از دست این گل صنم و این حرفهایش. دستش را گرفتم و به طرف داروخانه کشیدم. قیافه دختر با شنیدن این حرفهای گل صنم تماشائی بود.
دلم گرفت. در این سن و سال به دنبال گدائی رفتن دیوانگی محض است. یا بی خیالی و بی مسئولیتی. بنشینی و منتظر باشی یکی پنجاه یا ده سنتی داخل پیاله ات بیاندازد تا برای ناهار چیزی بخری و بخوری.
کارمان تمام شد و به ایستگاه اتوبوس رفتیم و روی نیمکت نشستیم. مردی مسن کیسه  پلاستیکی در دست از دورنمایان شد. کار هر روز او گشتن ظروف زباله کنار ایستگاهها و گردشگاههاست. او ظروف خالی نوشابه و آب و کولا و آبجو و … را جمع می کند و به آلدی می برد و پولش را می گیرد. از او می پرسم : کار و بار چطور است؟
می خندد و می گوید : خدا را شکر خوب است. خدا این ولگرد ها را خلق کرد تا من بتوانم نان شبم را دربیاورم. بیشتر ولگردها و مست ها می نوشند و شیشه هایشان را این دور و بر پرت می کنند. می گردم و آنهائی را که سالم مانده اند جمع می کنم. خوب بهتر از بیکاری و بی پولی است. قاقا اولمویان یئرده ایده ده قاقادی / جائی که قاقالی نیست سنجد هم قاقالی است.
می پرسم: چقدر درآمد داری ؟ به این همه زحمت می ارزد؟ هر وقت این طرفها می آییم تو را سرگرم جمع آوری شیشه می بینیم.
می گوید : تا به حال این کیسه نایلونی ام را خالی دیده ای؟
فکرمی کنم . راست می گوید. همیشه نایلون اش پر از شیشه و ظروف خالی است. آن را به آلدی یا نتو یا پنی می برد و خالی می کند و دوباره برمی گردد و مشغول می شود.برای هر شیشه از بیست و پنج سنت گرفته تا هشت و دوازده سنت پول می گیرد. گل صنم می گوید : کاش آن دختر بیاید و تلاش این پیرمرد را ببیند. ببین چه کار خوبی می کند. از داخل ظروف زباله و از بین اشغالها پول جمع می کند.
و من به دخترک دستفروش مترو ، به شاگرد گرمابه محله مان ، به دختر رخت شوی محله مان و به دخترک قالی باف ده بغل دستی میاندیشم. .

  Posts

Oktober 28th, 2022

حالمان بد گشته و غم می خوریم

امشب حال و احوالم تعریفی ندارد. تلویزیون را باز می کنم تا سرم کمی گرم شود. یکی می رقصد. رقص […]

Oktober 10th, 2022

دکتر محمود انوشه می فرماید

هرگز از جلو به یک گاو، از عقب به یک الاغ و هیچ وقت به نادان نزدیک نشوید، چون نادان […]

Oktober 10th, 2022

زدم فالی و حافظ این چنین گفت:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشتمن اگر خوبم اگر بد تو برو خود […]

September 28th, 2022

دلتنگم و دلتنگم و دلتنگ

حال و هوای خوشی ندارم. آسمان ابری و گرفته است. سرما تن و جانم را می لرزاند. مضطربم. آفتاب گرما […]

September 20th, 2022

سیف فرغانی چه خوش می فرماید

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت، غبارش فرونشستگردِ سَمِ خَرانِ […]

September 11th, 2022

جانِ من مولانا

دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم […]

September 5th, 2022

دعانویس – دیروز

سالها پیش،گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد […]

August 25th, 2022

دمی با عطّار

ره میخانه و مسجد کدام استکه هردو بر من مسکین حرام استنه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه […]

August 18th, 2022

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، […]

August 10th, 2022

امیرهوشنگ ابتهاج

امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»گفت:« خود شهریار را.»ایران ای سرای امیدبر […]