List

آن قدیمها که بچه بودم ، مادربزرگم قصه های شیرین می گفت. او دریای قصه و حکایت و مثل و بایاتی بود.قصه عروسک سنگ صبور ، پادشاه و خروس ، کچل ، ملک محمد ، موش و شتر ، گرگ و روباه ، شتر و روباه و الی آخر. هر یک از شخصیت های قصه اش نشانه اخلاق و خصوصیات جانور مورد نظرش بود. در بین حیوانات شتر را بیشتر دوست داشت که در مقابل کنایه ها و تمسخرو تحقیرآنان که اؤز گؤزلرینده تیری گؤرمورلر اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیرلر ( در چشم خود تیر را نمی بینند و در چشم دیگران به دنبال تار مو می گردند) متانت و صبر به خرج می دهد و در موقعیتی مناسب درسی آموزنده به آنها می دهد. مثل قصه شتر و موش که یقین او نیز از مولانای بزرگ شنیده و برای ما تعریف کرده بود. شیطنت و زیرکی و مکاری روباه هم عصبانی اش می کرد و هم می خنداندش. اما هنگام تعریف بعضی قصه ها شتر را تحسین می کرد که نه تنها فریب روباه را نخورده بلکه به خوبی ادبش کرده است.
اما قصه روباه و شتر مادربزرگم از این قرار است : یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سر سبز و خرم شتری زندگی می کرد. روباه زیرک و مکار همسایه شتر بود. شتر قصه ی ما جز معدود حیواناتی بود که از روباه فریب نمی خورد و بدون اعتنا به تلاش و تکاپوی روباه سرش را پایین انداخته دنبال کار خود می رفت. هر وقت که شتر از خانه خود بیرون می آمد ، روباه با خنده و می گفت : شتر جان روزی تو را خواهم خورد، حالا خودت می بینی.
شتر بی اعتنا به این سخن او راهش را می کشید و دنبال کار خود می رفت. روزی از روزها که شتر باز از خانه بیرون آمده و داشت سر کارش می رفت ، روباه از لانه بیرون آمد و پس از سلام و علیک باز گفت : « شتر جان روزی دل و قلوه ات را خواهم خورد و کوهان و استخوانت را بین حیوانات جنگل تقسیم خواهم کرد.
شتر به ظاهر بی اعتنا گذشت. نصف راه را نرفته بود که با خود گفت : صبر و حوصله هم اندازه ای دارد. هیچ نمی گویم او فکر می کند لوطی و قلندر محله است. باید درسی به این روباه ابله بدهم. می روم جلو لانه اش و خودم را به مردن می زنم ببینم مرا چگونه خواهد خورد؟
شتر برگشت و جلو لانه روباه به زمین افتاد و خود را به مردن زد. روباه از لانه بیرون آمد و دید که بیچاره شتر روی زمین افتاده و تکان نمی خورد. هر چه سعی کرد او را به هوش بیاورد نشد که نشد. روباه مطمئن شد که شتر دیگر مرده است. آنقدر خوش به حالش شد که نگو و نپرس . با خود گفت : به! به ! به ! چه گوشت و دل و جگو و چربی و استخوانی ! این شتر خوشمزه خوردن داره بخدا. اما بهتر است اول به لانه ام ببرمش . دل و جگرش را بخورم و بقیه را نگه دارم که غذای چند ماهم است.
اما جثه روباه در مقابل هیکل درشت شتر مثل فیل و فنجان بود . چطوری می توانست این هیکل را با خود بکشد؟ خیلی فکر کرد و آخر سر تصمیم گرفت که دم شتر را به دمش ببندد و با خود به طرف لانه اش بکشد. خلاصه روباه دمش را به دم شتر بست. تازه می خواست او را به طرف لانه بکشد که شتر از جا بلند شد و شروع به راه رفتن کرد. روباه بیچاره حالا اسیر دم شتر شده بود و نمی دانست چه بکند. شتر می رفت و روباه آویزان از دم او تلو تلو می خورد. هرچه التماس کرد و گفت : شتر جان الهی که من به فدای قد و قامتت ، چند قدم هم بروی صبحانه ای را که خورده ام قی خواهم کرد، بایست .
فایده ای نداشت. سرنوشت او در دست شتر بود و بس. همین طور داشتند می رفتند که به گرگ رسیدند. گرگ که دل پری از روباه داش با دیدن وضع او خوشحال شد و گفت : خیر است آقا روباه ، می بینم که شتر را توی دام انداختی و داری می بری نوش جانش کنی ، آن هم دل و جگرش را. حالا کجا با این عجله؟
روباه گفت: والله به خدا خود ما هم نمی دانیم گرفته ایم از دامن این بزرگوار تا کجا ببردمان.
قصه مادربزرگ که به اینجا رسید گفت : گؤی دن بئش آلما دوشدو بیرین من ، بیری ناغیل دئین ، دؤردون ده سیز قولاغ آسانلارا پایلادیم / از آسمان پنج تا سیب افتاد یکی مال من قصه گو و آن چهار تای دیگر را نیز بین شما شنونده های قصه ام تقسیم کردم.
پرسیدیم : آخر و عاقبت ماجرا به کجا رسید ؟ خوب بگو دیگه بگو.
گفت : قصه از زبان درگذشتگانمان گفته شد و دهان به دهان گشت و به ما رسید . هر کس ازسر ذوق خود باید تعبیر کند که قصه باید کجا ختم شود. بالاخره روباهی که این همه زرنگ و حیله گر و مکار است باید بداند که صبر هم حد و قدری دارد و …. این قصه در کتاب افسانه های آذربایجان نوشته صمد بهرنگی نیز هست.

  Posts

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]

Dezember 8th, 2021

بهرام گور

نظامی در هفت پیکرش می فرماید: یزدگرد، پدرِ بهرام گور، پادشاهی ستمگر بود. او پادشاهی تند و تیز بود و […]