List

بچه که بودیم این همه گلفروشی نبود. مرحوم اورقیه آنایم می گفت :« گل می خواهی ؟ برو به صحرا و هر چقدر دلت می خواهد بچین.» اما دل من گل صحرائی نمی خواست. من عاشق شمعدانی های مؤمنه خانم بودم که گلهای سفید داشت. بهار که می شد شمعدانی ها را از زیرزمین بیرون می آورد و در باغچه حیاط می کاشت.تابستان که همراه مادر برای مجلس روضه خوانی به خانه شان می رفتم ، دهانم از دیدن آن همه گل سفید باز می ماند.کافی بود که یک شاخه کوچک بچینم و داخل گلدان کوچک بکارم اما مادرم اجازه نمی داد و می گفت: باید از خودش اجازه بگیری وگرنه  حرام مال بوی آتماز /  مال حرام قد نمی کشد.
مؤمنه خانم را می گوئی می گفت : اگر به هر کسی شاخه ای گل بدهم که گلی برایم نمی ماند.
شمعدانی های حاجیه خانم  سرخ خوش رنگ بود. او شمعدانی هایش را داخل ظروف خالی حلبی روغن کاشته و دور حوض کوچک مستطیل  خانه شان چیده بود. اما دستش درد نکند که دست و دلبازتر از مؤمنه خانم بود. یک شاخه کوچک شمعدانی که یک کمی قدبلند تر از چوب کبریت بود به من داد. مادر دوست جانم هم گلدانهای کوچک و بزرگ بگونیا که ما به آن عروس می گوئیم پرورش می داد. او هم یک گلدان کوچک عروس به من هدیه داد.  روزی از روزها بیمار شدم و مؤمنه خانم به بهانه عیادت از من به خانه مان آمد و یک گلدان کوچک شمعدانی سفید برایم آورد. آخ که چقدر کیف کردم. بعد از رفتن او دوست جان گفت : ای کاش من هم بیمار شوم و مؤمنه خانم برای من هم شمعدانی سفید بیاورد.
اما مادرم به ما اطمینان داد که این شمعدانی های کوچک در عرض دو سه سال باغچه را پر خواهند کرد. آن وقت می توانید به دوستانتان نیزهدیه بدهید.
بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی دوست جان به دیدنم آمد و با خوشحالی دو شاخه جوانه گل گندمی و چهار شاخه برگ بیدی که ما آشار داشار می گفتیم آورد و گفت : جائی که مهمان بودیم حیاط پر از این گلدانها بود. خانم میزبان دید که خیلی نگاهشان می کنم از هر کدام چند شاخه چید و به من داد .گفت که کافی است داخل گلدان کوچک بکارم و مرتب به آب و آفتابشان برسم. زود رشد می کنند و بزرگ می شوند. من هم به هر یک از دوستان شاخه ای دادم و اینها برایم باقی ماند که آوردم با هم تقسیم کنیم.
آن روز من و دوست جان بسیار خوشحال بودیم. چون هر دومان ،  پنج گلدان کوچک داشتیم که متعلق به خودمان بود. تابستان قشنگمان با پرورش گلدانها سپری شد.
امروز که شاخه های آشارداشار را داخل آب دیدم یاد دوست جان افتادم. کاش می دانست که چقدر دلم برایش تنگ شده.
حرام مال بوی آتماز/ مال حرام قد نمی کشد.
این یک ضرب المثل قدیمی است. حرفی که بزرگان ما می گفتند. کاش بودند و می دیدند که پول حرام چگونه قد می کشد و بالا می رودو حلال خورها را زیر مشت و لگد فقر خرد می کند.

  Posts

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]

Dezember 8th, 2021

بهرام گور

نظامی در هفت پیکرش می فرماید: یزدگرد، پدرِ بهرام گور، پادشاهی ستمگر بود. او پادشاهی تند و تیز بود و […]