List

اورقیه آنا پیرزن جالبی بود. برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود  روزی از روزها که من بچه ( شاید کلاس اول یا دوم ابتدائی ) بودم، هنگام غروب آفتابه را پر از آب کرد و چادرش را به سر انداخت و از خانه بیرون رفت و مرا نیز با خود برد. یادم نمی رود در طول راه چقدر خجالت کشیدم. فکر می کردم همه دارند نگاهمان می کنند و به ما می خندند. آخر آفتابه را که به گردش نمی برند. جایش گوشه حیاط و داخل توالت است. با آفتابه گاهی می توان به گلدانهای شمعدانی دورتادور حوض آب داد. در روزهای سرد زمستانی هم می شود از آب گرم پر کرد و وضو گرفت. آفتابه که راهی کوچه پس کوچه های شهر نمی شود. خلاصه که بعد از نیم ساعتی پیاده روی به قبرستان رسیدیم. سر قبر زنی رفت و آفتابه را گوشه ای گذاشت و سنگریزه ای برداشته و سنگ قبر زن را به آرامی زد و فاتحه خواند و زیر لب حرفهائی زد و سپس در حالی که بایاتی می خواند آب آفتابه را روی قبر پاشید و آفتابه خالی را زیر چادر زد و برگشتیم. حالا من خوشحال بودم که آفتابه دیگر دیده نمی شود. بین راه پرسیدم:« آناجان، چرا قبر مردم را خیس کردی؟»
جواب داد:« امشب شب عروسی شوهرش است. رفتم خبرش کردم که نصف شبی یک دفعه خبردار نشود و استخوان هایش بدرد نیاید و آب ریختم که قبرش شعله نشکد. می گویند شبی که حضرت علی ( ع ) عروسی کرد، یکی از نزدیکانش یک کاسه آب روی قبر خانم فاطمه ( س ) ریخت. این رسمی قدیمی است.»
با کمال تعجب پرسیدنم:« مگر خودتان نگفتید که فاطمه ( س ) خودش به شوهرش وصیت کرده و حتی زن آینده را انتخاب و به آن حضرت پیشنهاد کرده بود.»
اورقیه انایم در جوبم گفت:« صد بار گفته ام که در مورد مسائل دینی نباید کنجکاوی و زیادی سوال کنی. یک دفعه شیطان فریبت می دهد و از دین خارج می شوی. تو هنوز بچه ای عزیزم بزرگ که شدی می فهمی.»
وقتی می پرسی:« خبری که استخوانهای مرده را بدرد بیاورد و قبرش را در شعله های آتش بسوزاند، با زنده چه می کند؟ زنی که زنده زنده جلوی چشمانش در جشن عروسی شوهرش شرکت می کند، چه می کشد؟ زنی که خود هوو باشد و سپس هوو پشت سر هوو ببیند چه می شود؟ عشق و دوست داشتن و فداکاری هم حد و مرزی دارد نه؟ می گویند مقصر اصلی زن است که شوهرش را راضی نگه نداشته و مرد هم که … پس باید زنی بگیرد و به سر و سامانی برسد. وقتی می پرسی زن اول بد بود، زن دوم بد بود، زن سوم بد بود،… و حرف حسابت با زن پنجم چیست؟ «علی آوا داواسین کیم سالدی؟» مگر مرض داری مرد؟»
جواب می شنوی که:« این امتیازی است که قانون و عرف و جامعه به من داده است چرا استفاده نکنم؟ زن ها خودشان کشته و مرده من و موقعیت عالی من هستند. تا زمانی که خرج می کنم، زنان در هر موقعیتی هم باشند عبد و غلام من هستند.»
می گویی:«آی اون امتیاز و عرف و قانون و جامعه و مردی و مردانگی بخورد توی سرت. آی مرده شوی پولت را با خودت یکجا بشوید. شکمی که به نانی سیر می شود چه منتی دارد؟ فکر پیری ات را بکن.»
می گوید:« هشتاد سالم هم که باشد زن جوان می آید و منتم را می کشد و تر و خشکم می کند. نیازی به توشه ندارم.
این حرفها مرا به یاد دو هوو می اندازد که زمانی سه خیابان آن طرفتر خانه داشتند. در خانه شان هووی اول را خانم بزرگ و هووی دوم را خانم کوچک می نامیدند. سالهای سال زندگی، آرام و بی سروصدا بود. می گفتند مرده خیلی ( زابیته لی) باغیرت هست. وقتی وارد خانه می شود، نظم و ترتیب برقرار است و چنین و چنان می کند و الی آخر. تا اینکه روزگار به زمینش زد و دیگر قدرت ضربات مشت و سیلی اش و تهدیدش ضعیف و ضعیف تر و محتاج دارو و درمان شد. به خانم کوچک دستور داد که داخل غذای من چربی و فلان و بهمان و بئشمکان نریز که برایم خیلی ضرر دارد. خانم کوچک جواب داد که من خیلی کار دارم به خانم بزرگ بگو. به خانم بزرگ دستور داد که چنین و چنان بکن. خانم بزرگ جواب داد که عروسم را برای پاگشا دعوت کرده اند او را به مهمانی می برم. در مقابل اعتراض مرد جواب می داد که:« جیک جیک مستونت که بود، یاد زمستونت نبود؟»
نمی دانم آخر این ماجرا به کجا کشید. در هر صورت پیری و شکستگی و درماندگی هست و خانه سالمندان نیز یواش یواش دارد پا فراتر می نهد و تا از کنارش می گذری چشمک می زند. اما این رسم زندگی نیست. به آنان که چند زنی مرد را تبلیغ می کنند می خواهم بگویم نه تنها خانه ها را آباد نمی کنید که مردم را خانه خراب می کنید. هیچ فرقی نمی کند چه زن چه مرد، به هر دو ستم می کنید .
کسی که هوو نباشد یا هوو نداشته باشد نمی داند هوو بودن و هوو داشتن چیست؟ شاید در تعریف لغوی و معنوی اش بتوان گفت هوو یکی از تلخترین شکنجه های روحی است و زنی که چنین شکنجه ای را متحمل می شود، آن مرد لعل و جواهر هم باشد از چشمش می افتد و آنچه که موجب ادامه آن زندگی نکبت بار می شود عدم حمایت قانون و جامعه و اقوام از زن است. کدام مردی خیانت زنش را می پذیرد و چشم پوشی می کند که زن نیز بکند؟ زنی و مردی گفتند، افسانه ای بیش نیست .
اکنون به کسانی که چند همسری را در جامعه تبلیغ می کنند، فریاد می زنم« آی که خدا ازتان نگذرد.»
*
داغلاری ان پیادا /  از کوهها پیاده سرازیر شو
یولا گل تن پیادا /  سر رهگذر بیا پیاده
گئدک حاققی تاپماغا /  برویم برای پیدا کردن حق
سن آتلی من پیادا /  تو سواره و من پیاده
*
چوللرده بوستان اولدوم/ در دشتها بوستان شدم
دیللرده داستان اولدوم/  قصه سر زبانها شدم
فلک سالدی پیس درده/  فلک مرا به درد بدی انداخت
یاردان یولداشدان اولدوم/  با دوست و آشنا بیگانه ام کرد
*

  Posts

Juni 28th, 2022

صدای گریه می آید

همه چیز فدای عشق؟عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد […]

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]