List

پندها و توصیه ها و نصایح مرحوم دبیر تاریخمان موجب شده که سخنانش در دلمان هک شود. قیافه اش در نظرم مثل فیلم سیاه و سفید رنگ و رو رفته ای می ماند که روز به روز کم رنگ تر می شود. اما سخنانش را تا به خاطر می اورم یادداشت می کنم. روزی از روزها می گفت : « بچه ها را دست کم نگیرید. این فسقلی ها خیلی می فهمند. هرگز پیش آنها به پدر یا مادرشان فحش ندهید. ممکن است فعلا بچه باشند و زورشان به شما نرسد، اما بزرگ که شدند حداقلش این است که ازشما بدشان خواهند آمد.فراموش نکنید بچه ای که به تشویق پدر ، مادرش را مسخره کند یا دست روی او بلند کند ، در آینده پدر را مثل حب قورت می دهد و بالعکس.»
باور نمی کردیم. مگر پدر دیوانه شده که بچه اش را به این کارهای ناپسند تشویق کند؟ اما با گذشت زمان و شنیدن درد دل زنان و مردان ، این پند دبیر تاریخمان نیز باورمان شد. داشتم خاطرات « روحیه خانم » را می نوشتم. زنی که سرش هزار بلا کشید . اما سر خم نکرد. همه مشکلات یک طرف و آزار مادرشوهر و خواهر شوهر یک طرف. نمی فهمم مادرشوهرها و خواهرشوهر ها مگر خودشان مادرو خواهر شوهر نداشتند؟ گویا روزی مادر و خواهرشوهر روحیه خانم بلاکش در غیاب این زن فحش های رکیکی نثار او و زنی که او را زائیده و جد و آباد و هفت پشتش می دادند. پسربچه های او نیز می شنیدند و می ترسیدند جواب او را بدهند. اما در دل کوچکشان آتش انتقام زبانه می کشید. از قضای روزگار فصل ، فصل تابستان بود و مادرشوهر یک گلدان بزرگ فلفل قرمز- از آنهائی که می سوزاند و پیرزن هم همیشه سفارش می کرد که کسی به آنها دست نزند – پشت پنجره اتاقش گذاشته بود. پسر بچه ها دو سه تایی از آن فلفل ها را که خوب رسیده و آماده سوزاندن بود، می چینند و داخل آفتابه مادرشوهر می ریزند. اما این آفتابه فلفلی، قسمت عمه جانشان می شود. خواهرشوهر به خیال خود آفتابه پر از آب آماده را برداشته به مستراح می رود و بعد از دقایقی فریاد زنان که ای وای سوختم ، از مستراح بیرون می پرد. اهل خانه تعجب می کنند که توی مستراح نه آتش است ، نه فانوس و نه اجاق ، این زن چگونه و کجایش سوخته ؟ بالاخره می فهمند که چه بلایی سر زن آمده است و کار کار این دو بچه بوده و بی احتیاطی کرده و با فلفل بازی کرده اند. اما هیچ کسی به خاطرش نمی رسد که اگر کار این بچه ها واقعا بی احتیاطی بوده ، چرا دست خودشان نسوخته است؟ از کجا فهمیده اند که بعد از ریختن فلفل داخل آفتابه ، باید دستهایشان را بشویند؟

  Posts

Juni 26th, 2017

امروز عید فطر است

امروز عید فطر است . چشمانم را می بندم و سفر می کنم. به خانه قدیمی پدر می رسم. دست […]

Juni 7th, 2017

بچه ها

پندها و توصیه ها و نصایح مرحوم دبیر تاریخمان موجب شده که سخنانش در دلمان هک شود. قیافه اش در […]

Mai 26th, 2017

رمضان در گذر زمان

در غربتستان امروز اولین روز از ماه مبارک رمضان است. اما در دیارمان ماه روزه از فردا شروع می شود. […]

Mai 24th, 2017

خرمشهر

سالروز آزادی خرمشهر مبارک شنوندگان عزیز توجه فرمائید خونین شهر ، شهر خون آزاد شد

Mai 19th, 2017

Bir Gün – Aytekin Ataş

Her can bedenden ayrılır bir gün هر روحی از بدن خراج می شود روزی Her ağaç kuruyup devrilir bir gün […]

Mai 8th, 2017

سوم شعبان

تابستان بود ، دخترمدرسه ای بودیم ، سوم شعبان بود ، خانه مان مجلس روضه بود ، ملا آمد و […]

April 27th, 2017

که داغ برادر را ، برادر مرده می داند

عصری می خواستم کیک بپزم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و … همه را روی میز چیده […]

April 14th, 2017

گلها

چه موجودات نازنینی هستند گلها.نه آزارشان به کسی می رسد و نه دلی می شکنند. آرام و با وقار سر […]

April 11th, 2017

پدرم

پدرم ، روز پدر است و دلم برایت تنگ شده ، برای دستهای همیشه گرم و مهربانت که هرگز به […]

April 2nd, 2017

سیزده بدر

هوا آفتابی ، اما خنک است. با مادرم تماس می گیرم. جلو آفتاب نشسته و استراحت می کند. می گوید:« […]