List

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که ما مثل آنها بچه دبستانی نبودیم ما دخترخانم های دبیرستانی بودیم. دوست جان کلاس هشتمی بود و در دبیرستان ایراندخت درس می خواند. این دبیرستان خوش نام نبود. اما دوست جان می گفت :« دل آدمی باید خوش نام باشد نه اسم دبیرستانش . رفتن به این دبیرستان صد مرتبه بهتر از سوار اتوبوس و تاکسی شدن است.»

اوایل مهر ماه من و مهرناز به حرفهای دوست جان می خندیدیم و فکر می کردیم مثل اشعار کتاب فارسی متنی را ازبر کرده و تحویلمان می دهد. ما برای رفتن به دبیرستان خوش ناممان می بایست سوار اتوبوس یا تاکسی می شدیم. اتوبوس باصرفه تر از تاکسی ، اما تاکسی امن تر از اتوبوس بود. بلیط اتوبوس که ما به آن خط واحد می گفتیم. دو ریال قیمت داشت. در واقع هزینه ی رفت و برگشت ما با اتوبوس روزانه چهار ریال بود. اما تاکسی ، یک نفر ده ریال ، دو نفر نیز ده ریال ، از دو نفر بیشتر نفری پنج ریال اضافه می شد. هزینه ی رفت و برگشت من و آبجی بزرگ با اتوبوس ( که کلاس دوازدهمی بود ) روزانه هشت ریال می شد. آبجی بزرگ راضی بود و حساب کتاب که می کرد ، می دیدیم که اتوبوس هفته ای دوازده ریال ارزانتر است و این پول هزینه ی خودکار بیک مان می شود. از درب عقب اتوبوس سوار می شدیم. کمک راننده در صندلی عقب می نشست و بلیط هایمان را می گرفت و پاره می کرد و داخل پلاستیک نایلونی که بغل دستش گذاشته بود می ریخت. قبل از رسیدن به هر ایستگاهی هم با صدای بلند اسم ایستگاه را می گفت  مثلا « قونقا باشی »مسافر داد می زد که « وار / هست » راننده نگه می داشت. 

اتوبوس مختلط بود و یک عده پسر یا مرد لات و بیکار نیز سوار و مزاحم دخترها و زنان مردم می شدند. یکی از ترس آبرو چیزی نمی گفت و دیگری فحش می داد و جوان سادیسمی را بیشتر وسوسه می کرد و سومی هم به علت فشار جمعیت سرپا ایستاده ، فکر می کرد که جا تنگ است و طرف نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. اما این تفکر فقط خوش بینی بود ، چون این دسته از پسرها مخصوصا وقتی که زنگ دبیرستان های دخترانه به صدا در می آمد ، جلوی  ایستگاه اتوبوس به صف می ایستادند.
آبجی بزرگ الحق والانصاف خیلی جسور بود. از آن دخترهائی بود که می توانست بدون ترس و واهمه ، چادر دور کمرش ببندد و با پاشنه ی نوک تیز کفش اش بر سر پسر مزاحم بکوبد. نگاهش هم آنچنان غضب آلود بود که گوئی می گفت « چپ نگاهم بکنی چشمت را در می آورم.» برای همین هم من و دوست جان دوست داشتیم با او به بازار برویم. چون وضع مزاحمتهای این گونه پسرهای بیکار در بازار بهتر از اتوبوس نبود. بعضی وقتها دوست جان آرزو می کرد که معجزه ای شود و اتوبوس های مخصوص دخترهای دبیرستانی به بازار بیاید و هیچ پسری را داخل این اتوبوس ها راه ندهند و دخترها بدون مزاحمت به مقصد برسند.

من و دوست جان آرزو می کردیم که خدا ما و آبجی بزرگ را با هم داخل دیگ بریزد و خمیرمان کرده  و از نو بسازد بلکه یک مقدار از شجاعت و جسارت او قاطی خمیر ما شود.

زمان گذشت و ما بزرگ شدیم و دبیرستان و تحصیل تمام شد و هر کدام پی کاری رفتیم و بعد شنیدیم که از وسط اتوبوس ها میله ای گذاشته اند و مرد و زن را از هم جدا کرده اند . یاد دوست جان افتادم که گویا می گفت :« خدا را شکر که دعای من قبول شد اما خیلی دیر. می توانیم بدون مزاحمت ، سوار اتوبوس که زنان و مردان جدا شده اند بشویم. حالا اتوبوس امن تر و بهتر از تاکسی است.»

این را نوشتم تا دوستانی که مخالف جدائی زن و مرد در اتوبوس ها هستند گوشه ای از درد دل دختران مدرسه ای را بخوانند. با توجه به این که جدائی زنان و مردان در اتوبوس ها و مکانهای عمومی مسکن است اما آیا پیشنهاد بهتری دارید؟

  Posts

Februar 1st, 2023

آتش بدون دود – کتاب چهارم

از عشق سخن باید گفتهمیشه از عشق سخن باید گفت.می گوید: عشق ترجیع بندی ست که هیچ رُجعتی در آن […]

Januar 28th, 2023

مادرم

آخرین فیلم ات را می بینم، شبیه فرشته ی سپید بالی هستی که داخل پنبه ی سفیدِ گلداری فرورفته و […]

Januar 20th, 2023

آتش بدون دود – دفتر چهارّم

آتش بدون دود – کتاب چهارم – واقعیتهای پرخوننویسنده: نادر ابراهیمیپدری که نفهمد بچّه اش درد دارد، پدر نیست، کُندۀ […]

Januar 16th, 2023

آتش بدون دود – دفتر سوم

در تمام سالهایی که در صحرا کار می کردم، هرگز از هیچ ترکمن آزار و اذیّتی ندیدم، امّا محبّت و […]

Januar 15th, 2023

آتش بدون دود – دفتر سوّم

آق اویلر به غم میدان داد، و غم، قانع نیست. هرچه مدارا کنی، ستیز می کند، هرچه عقب بنشینی، پیش […]

Januar 8th, 2023

آتش بدون دود

آتش بدون دود –  دفتر سوم – اتّحادِ بزرگنویسنده: نادر ابراهیمیگومیشان سرزمینِ تیراندازانِ آرامآقشام گلن در گومیشان زندگی می کند […]

Dezember 28th, 2022

آتش بدون دود – دفتر دوّم

آتش بدون دود –  دفتر دوم – درختِ مقدّسنویسنده: نادر ابراهیمیمن نه یموتم نه گوگلان، من ترکمنم و ایرانی ام، […]

Dezember 22nd, 2022

آتش بدون دود – کتاب اوّل

آتش بدون دود – کتاب اول – گالان و سولمازنویسنده: نادر ابراهیمیآتش بدون دود نمی شود و جوان بدون گناهآلاو […]

Oktober 28th, 2022

حالمان بد گشته و غم می خوریم

امشب حال و احوالم تعریفی ندارد. تلویزیون را باز می کنم تا سرم کمی گرم شود. یکی می رقصد. رقص […]

Oktober 10th, 2022

دکتر محمود انوشه می فرماید

هرگز از جلو به یک گاو، از عقب به یک الاغ و هیچ وقت به نادان نزدیک نشوید، چون نادان […]