List

دئییر گونلرین بیر گونونده بیرکه ند ده بیر اکین بیچین چی کیش واریمیش . بو کیشی نین بیر ائششه کی و نئچه مال داواری ( قویون ، گامیش ، اینک ، و … ) واریمیش . یئمین یاخجی سینی مال داوارینا یئدیرده رمیش کی تئز کؤکه لیب اتلری برکتلی اولسون و اونلارین قاباغیندان قالانی یازیق ائششه که یئدیرده رمیش . بئناوا ائششه کین ده سه سی چیخمازیمیش . گونلرین بیر گونونده ائششه ک گؤره ر کی قویونون لاپ یئییمجیلین کی چوخ دا یوغونلامیشدی یئره ییخیب آیاقلارینی توتوب باشینی که سیرلر . یازیق قویون دا آخیر نفسلرینی چه کیب خیریلدیرمیش . ائششه ک دییه : آی یازیق قویون ائله یئمه یین ، بئله ده خیریلداماغی اولار .

چنان خوردن ، چنین خرخر کردن هم دارد

می گویند روزی روزگاری مردی کشاورز در دهی زندگی می کرد که  یک خر و تعدادی گوسفند و گاو و … داشت . علوفه خوب و تازه را به دامهای خود می داد که چاق و پروار و گوشتی بشوند و پس مانده آنها را نیز به طفلک خر می داد . خر نیز صدایش در نمی آمد . روزی از روها خر می بیند که یکی از گوسفندهای پرخور و چاق و چله را به زمین زده و پاهایش را گرفته و سرش را می برند . بیچاره حیوان نفسهای آخرش را می کشد و گلویش به خر خر افتاده است . می گوید : چنان خوردن ، چنین خر خر کردن هم دارد .

  Posts

Dezember 2nd, 2017

ریزعلی خواجوی – دهقان فداکار

ریزعلی خواجوی سالهاست با داستان فداکاری اش زندگی می کنیم. کلاس سوم ، با او مشق و دیکته نوشتیم . […]

November 26th, 2017

اندیمشک

چهارم آذر سال 1365 روزی بود که ارتش عراق، شهر اندیمشک را هدف بمباران هوائی خود قرار داد. بر اثر […]

November 12th, 2017

به یاد دوست جانم

بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم […]

Oktober 31st, 2017

برای ارونقی کرمانی و ر . اعتمادی

یادش به خیر بچه که بودیم ، تلویزیون و ماهواره و اینترنت و … نبود. کتاب هائی که در دست […]

Oktober 28th, 2017

پرنده من – فریبا وفی

روزی از روزهای آفتابی و دلنشین پائیزی است. با هیجان و دلی خوش سوار قطار می شوم. راه دور و […]

Oktober 27th, 2017

محله میزین مؤمون خانیملاری

راستاکوچه ، تبریزین قدیمکی محله لریندن بیری دیر. اوزون کوچه لریایله، اوزون ، داراشلیق ائن سیز ، بوروخ – بوروخ […]

Oktober 9th, 2017

زنگ انشا – پاییز را تعریف کنید

زنگ انشا ، همگی دفاتر انشایمان را روی نیمکت گذاشته و منتظر شدیم تا خانم معلم یکی یکی صدا کند […]

Oktober 7th, 2017

کفن سفید ذوالجناح

صبح عاشورا ، دوست جان آمد و گفت : دختر چرا نشسته ای ؟ ذوالجناح همسایه را آماده کرده اند. […]

September 26th, 2017

تا نباشد چوب تر

نوه ام کلاس اولی است. روز اول مدرسه ، با کیفی مخروطی شکل که مادرش پر از شکلات و خوردنی […]

September 21st, 2017

به یاد فریدون مشیری

یکی از روزهای سرد پاییزی بود. من و مهناز و مهرناز و پریناز دور هم نشسته و از این در […]