List

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.
اورزولا گفت : ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است.
خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست اش به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.
باز اورزولا گفت : ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم . اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است.
دوباره دست خاتون پائین آمد. یک کمی خجالت کشید و گفت : فقط می خواستم مزه اش را بچشم و ببینم اینها چیستند که همه جا پرپیمان روئیده اند.
اورزولا گفت : وقتی می گویند اجازه نداریم از اینها بخوریم ، یقین مسئله ای هست . شاید خوردن اینها برای انسانها ضرر دارد. شما باید خودتان امتحان کنید و وقتی بیمار شدید و یا به احتمال ضعیف و قوی مردید دست بردارید؟ تازه این پرنده ها احتیاج به غذا دارند یا نه ؟ هر چی در طبیعت است ما باید بچینیم و بخوریم؟
خاتون ساکت شد. هاله خواست رشته صحبت را عوض کند و گفت : چه اردکهای زیبائی ! جای انار خاتون خالی هر وقت می آید برای این ها یک کمی نان می ریزد.
گفتم : کار خوبی می کند. من هم تصمیم دارم از این به بعد هر وقت این طرفها آمدم یک کمی نان خرد کنم و بیاورم و به مرغابی ها بدهم.
باز اورزولا گفت : ما اجازه نداریم به مرغابی ها و پرنده های دیگر غذا بدهیم.
کاسه صبر خاتون لبریز شد چون زیر لب زمزمه کرد : عجب گرفتاری شدیم ها ! تو دیگه کی هستی زن؟
اورزولا جواب داد : مگر مرا نمی شناسی ؟ اورزولا هستم دیگر.
هاله گفت : شنیدم که غذا دادن به مرغابی ها ممنوع شده و جریمه دارد.
اورزولا گفت : تازگی ها توی یکی از برنامه های تلویزیونی داشتند در این مورد صحبت می کردند. دلیلشان این بود که وقتی به مرغابی ها و پرنده ها غذا می دهیم عادت می کنند و دست هرکسی نان ببیند از داخل آب بیرون می آیند و به او  حمله می کنند و نظم طبیعی زندگیشان به هم می خورد. توی یکی از شهرها هم یک پرنده ای به خانمی که دستش مک دونالد بود حمله کرده. خوب حمله پرنده به انسان را نباید شوخی بگیریم. تازه وقتی این همه غذا داخل آب و روی شاخه درختان هست ، نیازی به غذا رسانی ما نیست.
خاتون گفت : الحق والانصاف این رو دیگه حق گفتی.
داشتیم در مورد پرنده گان و خزنده گان و چرنده گان صحبت می کردیم که از روبرو سر و کله عطیه خانم هم پیدا شد. ما را دیده بود و جائی برای پنهان شدن و راه کج کردن نداشتیم. لاجرم به جمع ما پیوست. ما نیز به صحبت هایمان ادامه دادیم. سرگرم بحث در مورد تغذیه زبان بسته ها بودیم که عطیه خانم گفت : مملکت درست و حسابی به اینجا می گویند. می بینید نه تنها به فکر مردمانشان که به فکر حیوانات خدا هم هستند. ایران نیست که. طفلک کبوترها و گنجشک ها را می گیرند و سرشان را می برند و می خورند .
خاتون با سادگی خاص خودش گفت : ای جل الخالق ! حرم امام رضا و مکانهای مقدس که پر از کبوترهای دانه چین است . هر کسی هم که نذر دارد برای آن زبان بسته ها دانه می پاشد. کسی آنها را نمی گیرد.تو کجا گوشت کبوتر و گنجشک دیدی که اینطوری حرف می زنی؟
گفت : همین تبریز خودمان خیلی ها قوش باز هستند و پشت بام خانه شان کبوتر پرورش می دهند و گوشتش را هم می فروشند.
پرسیدم : کجا چنین کاری می کنند؟ من تا جائی که یادم می آید از بقال سرکوچه گندم نذری می خریدیم و دم مسجد به کبوترها می دادیم. میدان صاحب الامر هم پر از کبوتربود. این حرفها را از کجا پیدا کرده ای؟ یعنی در طول این چند سال اخیر مردم اینقدر تغییر کرده اند؟ در همین تبریز خودمان و بعضی از شهرها بعضی ها علاقه به کبوتر دارند و اوقات تفریحشان به قوش بازی می گذرد اما خیلی هاشان کبوترهایشان را دوست دارند و به کسی هم اجازه آزارشان را نمی دهند. تعداد کسانی که کبوتر و گنجشک می کشند و می خورند، خیلی کم است.
گفت : خیلی وقت است که از اوضاع آنجا خبر نداری . حالا دیگر مردم با گوشت کبوتر و گنجشک اشکنه درست می کنند .
گفتم : یازیق گؤیرچینین اتی نه دی شورباسی نه اولا /  بیچاره کبوتر گوشتش چقدر است که اشکنه اش چقدر باشد.
قاریشقا ندی کله پاچاسی نه اولا / وزن مورچه چقدره که کله پاچه اش قدر باشه
گفت : اختیار دارید. اشکنه کبوتر و گنجشک بر صد درد بی درمان دواست. تازه حالا با این گرانی گوشت و برنج و فلان و بهمان مردم بیچاره چگونه شکمشان را سیر کنند؟ می گویند شکار کبوتر و گنجشک کاری طبیعی و عادی شده .
با شنیدن این کلمات قصار عطیه خانم ، قیافه اورزولا و روزویتا و هاله ونرگس و خاتون تماشائی بود. خاتون که زود از کوره درمی رود با خشم و حالتی که معلوم بود چندشش شده پرسید : این دیگر چه می گوید؟
هاله گفت : هئچ دئدیلر دانیش دئدی گامیش / هیچی به طرف گفتند حرف بزن ، گفت گاو
گفتم : ما هم یک ضرب المثل دیگری داریم آیی یا دئدیلر دانیش دئدی پاف / به خرسه گفتند حرف بزن گفت پاف.
خاتون گفت : ما هم می گوئیم دانیشماق گوموش اولسا دانیشماماق قیزیلدان دی / جنس حرف زدن اگر از نقره باشد حرف نزدن طلاست.
نرگس گفت : از قدیم گفته اند آلمانی اؤز ایچیندن قورد یئیه ر / کرم خوردگی از خود سیب است. من سه ماه پیش از ایران برگشته ام خیلی شهرها هم مهمانی دعوت شدم و رفتم . هیچ جا خورش کبوتر و گنجشک ندیدم . آدم باید خجالت بکشد که این حرفها را دربیاورد.
اورزولا و روزویتا یقه مان را گرفتند که ضرب المثل ها را برایشان ترجمه کنیم. برایمان یک کمی سخت بود. بخصوص که خاتون به اورزولا توضیح می داد که بعضی اسمها هستند که در ضرب المثل ها سمبل هستند . مثل گزه یه ن خدجه /  خدیجه ای که همه اش گردش می کند و خانه نیست. یا به تازگی ها ایکیمجی عطیه / عطیه ثانوی  یعنی کسی که مثل عطیه خانم خودمان است و جمله ناقصی را می شنود و خودش به میل و ارداه خودش کاملش می کند و به خورد کسانی که از ماجرا باخبر نیستند می دهد. یا اینکه کر هست و نمی شنود و خودش به مقیاس خودش تعبیر و تفسیر می کند . یعنی به اصطلاح خودمان کار ائشیتمز یاراشدیرار .
خلاصه که آن روز مان به گلایه و شکوه و پند و اندرز عطیه خانم گذشت که حرفی را که نمی داند و یا در موردش شک دارد به زبان نیاورد. لزومی ندارد به زبان اینها و با آب و تاب چنین مسائلی را مطرحی کند. طفلکی زن ، فکر می کردم اگر ماها را این طرف خیابان ببیند می رود آن طرف. اما گویا دو روز پیش به نرگس زنگ زده که ازجمع ما خوشش آمده و قسمش داد که هر وقت لب رودخانه رفتیم خبرش کنیم

 

  Posts

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]

Dezember 8th, 2021

بهرام گور

نظامی در هفت پیکرش می فرماید: یزدگرد، پدرِ بهرام گور، پادشاهی ستمگر بود. او پادشاهی تند و تیز بود و […]