List

کلاس ششم ابتدائی که بودم معلمی داشتیم که مندن بئش بئتر ( پنج بار بدتر از من ) بداخلاق بود . تا آنجائی که به خاطر دارم درس ریاضی ام ضعیف بود . روزی که مادر و خاله ام برای پرسیدن وضع درسی ام به مدرسه مان آمده بودند ، معلم از دستم خیلی گله کرده بود و مادر عزیزم با گشاده دستی فراوان گوشت لطیف مرا دو دستی تقدیم خانم معلم کرده و گفته بود : اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من )
این ضرب المثل را مادرانمان به کار می بردند و مفهومش اجازه ای بود که به معلم جهت کتک زدن فرزندشان می دادند و آنوقت سرنوشت دانش آموز معلمین اینصافینا قالمیشدی ( به انصاف معلم مانده بود ) . خانم معلم ما نیز باور کرده بود که راستی راستی گوشت مادرمرده مان ، مال اوست چون در طول این سال تحصیلی خیلی اذیتم کرد . هر روز زنگ اول ریاضی داشتیم . مسائل و تمارین را سر کلاس حل می کردیم و هر کس که زودتر حل می کرد دستش را بلند می کرد و معلم یکی را پای تخته سیاه صدا می کرد تا تمرین را حل کند . بیشتر مواقع شاگرد اول کلاسمان تمرین را درست حل می کرد و ما نمی توانستیم به گردش برسیم و خانم معلم دست به موهای او می کشید و تشویقش می کرد. این آرزوی قلبی من بود که روزی تمرین را درست حل کنم و این دستها بر موی من کشیده شود و برای همین هم همیشه تلاش می کردم که تمرین را حل کرده و دفتر به دست جلوی میزش بروم . اما گوئی او به خوبی می دانست که گوشتم مال اوست و استخوانم متعلق به مادرم است ، که هر وقت جلوی میزش می رفتم ، نیم نگاهی به دفترم می انداخت و یک سیلی توی گوشم می نواخت و می گفت : تو چقدر بی دقتی دختر ، غلط حل کردی.
و من دست چپم را بر روی رد دست بزرگ و سنگین خانم معلم گذاشته و سر جایم می نشستم . بیشتر وقتها وقتی جواب درست را ( که توسط شاگرد اول کلاسمان روی تخته سیاه نوشته شده بود ) با جواب خودم مقایسه می کردم می دیدم که درست حل کرده ام و این بی انصاف دقت نکرده سیلی بر صورت نحیفم کوبیده . اگر هم می خواستم به او بگویم که درست حل کرده ام یک سیلی دیگر به جرم دروغ گفتن می خوردم .چون ما تمرینها را با مداد می نوشتیم و من هم زیادی نوشته هایم را با مداد پاک کن پاک می کردم و او فکر می کرد که غلطهایم را تصحیح کرده و به او کلک می زنم . بالاخره روزی تصمیم گرفتم تمرین را توی چرکنویس ینویسم و بعد که مطمئن شدم درست حل کرده ام توی دفترم پاکنویس کنم و به معلم نشان بدهم . او باید دست نوازش بر موهای من بکشد من چه چیزم از شاگرد اول کم است ؟ روزی تمرین را درست حل کردم و قبل از شاگرد اول دست بلند کرده و جلو پریدم . خانم معلم نگاهی به دفترم انداخت و این بار سیلی محکمی به گوشم نواخت و گفت : دختر درس را بلد نیستی چرا فوری می پری جلو؟ برو با دقت حل کن بلکه بتونی جواب درست را به دست بیاوری .
راستش دلم خیلی سوخت . این بار اشک بر چشمانم حلقه بست اما پلک نزدم که اشکی بر گونه ام ننشیند و خانم معلم گریه ام را نبیند . به سرعت سر جایم نشستم . باز شاگرد اول عزیز دردانه خانم معلم پای تخته سیاه رفت و همان جوابی را که من بدست آورده بودم نوشت . من دفترم را با پاک کن پاک نکرده بودم . او دیگر نمی توانست به من تهمت بزند ، با خشم کودکانه ام دفترم را برداشته و جلو رفتم . دفتر را روی میز گذاشتم ، انگشتم را به علامت اجازه بالا گرفتم و در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و صدایم می لرزید گفتم : خانم معلم ببینید من هم درست حل کردم و شما سیلی زدید ، من خیلی وفتها درست حل می کنم .
چشمان شفاف شده از دانه اشک من ، صدای لرزان و خشمگین من او را وادار کرد که به تمرینی که نوشته ام نگاه جدی بکند. نگاهی به دفترم انداخت و گفت : اه دخترم درست نوشته ای ، تو دختر خیلی خوبی هستی آفرین و دستش را جلو آورد که بر موهایم بکشد ، دیگر دست نوازشگرش را نمی خواستم . سرم را به شدت عقب کشیدم و او خود نیز متوجه شد. ساکت نگاهم کرد . همانگونه که انگشتم بالا بود دفترم را برداشته و سر جایم نشستم . در دلم از مادرم شکوه کردم.

  Posts

September 20th, 2022

سیف فرغانی چه خوش می فرماید

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت، غبارش فرونشستگردِ سَمِ خَرانِ […]

September 11th, 2022

جانِ من مولانا

دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم […]

September 5th, 2022

دعانویس – دیروز

سالها پیش،گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد […]

August 25th, 2022

دمی با عطّار

ره میخانه و مسجد کدام استکه هردو بر من مسکین حرام استنه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه […]

August 18th, 2022

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، […]

August 10th, 2022

امیرهوشنگ ابتهاج

امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»گفت:« خود شهریار را.»ایران ای سرای امیدبر […]

August 5th, 2022

غرق در خوشی؟

می پرسم:« نئجه سن؟ نه وار نه یوخ؟ کئف مئف سازدی؟ /چطوری؟ چه خبرها؟ حال و احوال خوبه؟»جواب می دهد:« […]

Juli 29th, 2022

حضرت مولانا می فرماید

چونکه حکم اندر کف رندان بودلاجرم ذوالنوّن در زندان بود*چون قلم در دست غدّاری بودبی گمان منصور بر داری بود*از […]

Juli 24th, 2022

خواجه عبدالله انضاری

نامش آشناست. آشنا درکتابهای درسی، با توضیحی مختصر درباره اش. درباره اش آنچه که به خاطرم مانده تاریخ تولد و […]

Juli 10th, 2022

عید بر عاشقان مبارک باد عید قربان است و صدای عطیه خانم را که به بهانۀ تبریک عید، زنگ زده […]