List

نمی دانم به خاطر دارید یا نه ، آن زمانهایی را می گویم که تب نمره بیست همچون بیماری واگیردار ، بطور وحشتناکی دامنگیر والدین شده بود. حتما خیلی از دانش آموزان فراموش نکرده اند که این بیست چه اوقات تلخی هائی در خانواده ها به راه انداخته و چه کودکانی را از مهر والدین محروم و چه معلمین و مدیرانی را دلسرد و خشمگین کرده بود. در میان این خانواده هائی که این نمره لعنتی و تب دکتر شدن خانه شان را به آتش می کشید ، خانواده ی آقابزرگ و پسرش را به عنوان مثال تعریف می کنم.
آقابزرگ ، پسر بزرگ خانواده بود که پس از وفات پدرش بزرگ خاندان شد. او سه پسر قد و نیم قد داشت و به پدرهای فامیل ایراد می گرفت که روش تربیت و محبت به فرزندان را بلد نیستند و فرزند عزیز است و تربیت اش عزیزتر و الی آخر….
او پسر بزرگترش را خیلی دوست داشت. همه جا همراهش بود. صبح ها برای خرید نان تازه صبحانه ، پسرک را نیز همراه خود می برد. دوتایی نان گرفته و به خانه بازمی گشتند.همه چیز خوب پیش می رفت ، تا اینکه پسرک کلاس اولی شد. آقابزرگ دوست داشت پسرک خوب درس بخواند و همیشه نمره بیست بگیرد و بالاخره دکتر شود. در حالی که پسرک علاقه ای به درس و مشق نداشت. روزگار به سختی می گذشت . با هر نمره کمتر از هیجده ، پسرک از پدر به سختی کتک می خورد و روز بعد با صورت کبود راهی مدرسه می شد. پند و راهنمائی اولیای مدرسه ، فامیل و آشنا ، در آقابزرگ اثری نداشت. او فکر می کرد که دیگران نسبت به بچه حسودند و دوست ندارند بچه او از دیگر بچه ها جلو بیفتد. با همه سخت گیری ها و تنبیه های سخت ، عاشق پسرک بود و می خواست از او پسری نمونه بسازد.
من اگر پزشک بودم «اجباری بودن گرفتن نمره بیست را » نوعی بیماری روانی برای والدین به حساب می آوردم. زیرا برای همه روشن است که انسانها استعدادهای گوناگون دارند. هرکسی به کاری علاقه دارد و نمی شود او را وادار به انجام کاری دیگر کرد. بخصوص برای پسربچه ای که هنوز اول راه است. امتحانات ثلث اول ، ثلث دوم ، ثلث سوم که شروع می شد ، برای سلامتی پسرک دعا می کردیم. همه  نگران بودند که مبادا ضربه مشت بر چشم پسرک بخورد ، یا مشت و لگد پدر بر کمر و ستون فقرات بچه خورده و  ناقص اش کند . آخر پسرک هنوز کوچک او استخوانهایش جوان و شکننده بود. آقابزرگ نصیحت ها و نگرانی های دیگران را نادیده می گرفت و می گفت:  پسری که درس نخواند معیوب است وناقص شدن حق اش است.
می گفتند لااقل وقتی پسرک نمره دلخواهت را می گیرد بوسه ای بر گونه اش بزن ، دستی بر سرش بکش ، با شکلات و اسباب بازی ای دلش را به دست آور. اما آقابزرگ مخالفت می کرد که با این کار بچه لوس می شود و حرف گوش نمی کند.
هفت سال با مشت و لگد و سیلی و ترس و نمرات عالی سپری شد. پسرک قدم به نوجوانی گذاشت و با دبستان خداحافظی کرد.  او پدرش را دوست نداشت. از او کناره گیری می کرد. پسرک کمبود محبت پیدا کرده و فکر می کرد از اهالی خانه کسی او را دوست ندارد. زیرا نه مادر ، نه مادربزرگ و عمو و دایی ، هیچکدام جای خالی پدر را پر نمی کنند. او قد کشیده و تقریبا هم قد پدر شده بود. اما باز کتک می خورد. چون زورش به پدر نمی رسید با مادرش دست به یقه می شد که  چرا مرا زائیدی؟ بجز من ، دو پسر دیگر داری و آنها را بیشتر از من دوست دارید ؟
دلداری مادر و بزرگترهای دیگر روح زخم خورده و آشفته او را تسکین نمی دادند. صبح یک روز بهاری ، مادر از خواب بیدار شد. سماور را روشن کرد و می خواست پسرک را بیدار کند که رختواب پسرک را دست نخورده دید . او روی متکا نامه ای گذاشته  ، از تاریکی شب و خواب اهالی خانه استفاده کرده و پا به فرار گذاشته بود. در نامه نوشته بود که مادرم من از این خانه می گریزم. هر جهنمی که بروم بهتر از اینجاست. هر جا که باشم این همه کتک نمی خورم. گور پدر لقمه نانی که برای زنده ماندن در خانه شما می خوردم و …
مادر سراسیمه ، آقابزرگ را از خواب بیدار کرد و نامه را نشانش داد. حالا آقابزرگ بود که دو دستی بر سرش کوبید. فوری لباس پوشیده و سراغ پسر همسایه که دوست صمیمی پسرک بود ، رفت. پدر و مادر پسر همسایه نیز بر سر زده و گریه می کردند. پسر آنها هم نامه ای نوشته و خداحافظی کرده و گفته بود که در یک نجاری کار پیدا کرده اند و دیگر به خانه باز نخواهند گشت. دو پدر پشیمان از رفتار خویش دست در دست هم داده و به نجاری های شهر سرزده و پسرها را پیدا کرده و به خانه برگرداندند. هر دو پدر خوشحال بودند که پسرهایشان عقلشان نرسیده که به تهران فرار کنند و گرنه پیدا کردن آنها ممکن نبود.
روز بعد آقابزرگ دست پسرش را گرفت و به نجاری برد و شاگرد نجارش کرد. پسرک بعد از خاتمه سربازی ، به کمک پدر دکان شخصی خود را باز کرد و برای خودش مردی هنرمند با ایده های عالی برای ساختن مبلمان و غیره شد.

  Posts

Juni 28th, 2022

صدای گریه می آید

همه چیز فدای عشق؟عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد […]

Juni 24th, 2022

پدربزرگ

چه کودکان خوشبختی بودیماواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار […]

Februar 3rd, 2022

رغایب، شب آرزوها

پدرم، برادرم، شب رغایب یا رقئییب، نه با دیسی حلوا و نه بشقابی خرما، که با فاتحه و یاسین و […]

Januar 26th, 2022

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

صبح ها که، پنجره را باز می کنم، پیرزن با موهای سفید و آراسته، با سر سلام می دهد. او […]

Januar 25th, 2022

مادر است دیگر!

مادر است دیگر، خودش مادر است و به فکر مادرشوهر هم هست. به نوه جان آموخته رسم احترام و محبت […]

Januar 21st, 2022

اتوبوس شهری

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که […]

Januar 10th, 2022

نوه های شیرینِ من

هرگاه که نوه هایم دور و برم می پلکند، سر و صدا وهای وهویشان فضای خانه را پر می کند، […]

Dezember 21st, 2021

من و یلدا و حافظ

یادش به خیر، برف باریده و هوا سرد و زمین یخبندان بود. بی صبرانه منتظر بودیم که خانم ناظم، زنگ […]

Dezember 16th, 2021

من و حافظ

وقتی که دلتنگی سراغت می آید و حس می کنی دنیا با همۀ سنگینی اش بر سرت آوار می شود، […]

Dezember 13th, 2021

دعای نظامی

خداوندا چیزی به ما بده که سبب آرامش ما شود و پشیمانی به همراه نیاورد. درِ کرمِ خود را به […]